۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

استاد بافرهنگ!

دیروز چند دقیقه دیر رسیدم سر کلاس اباذری. وقتی وارد کلاس شدم شکه شدم. دیدم با کمال خونسردی سیگارشو روشن کرد و شروع به دود کردن. در طول 1.5 ساعت کلاس سه تا سیگار کشید و همه رو کف کلاس انداخت و زیر پاش له کرد. کلاس هیچ فرقی با کوچه و خیابون براش نداشت. همین استاد چند جلسه پیش طبقه متوسط ایرانی رو به گند کشید. که نه فرهنگ درست حسابی دارن نه چیزی. به راحتی همه رو زیر سوال می بره. ولی خودش توی فضای بسته بدون اینکه از بقیه سوال کنه و اجازه بخواد سیگار می کشه. از کلاس به عنوان سطل آشغال استفاده میکنه. ایشون یکی از باسوادترین استادهای دانشکده علوم اجتماعی! دانشگاه تهرانه. به سوادش شک ندارم ولی حالا به فرهنگش شک دارم.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه

خیلی عذاب دهنده است وقتی خودت نباشی. وقتی جایی می ری که هیچ شباهتی به تو ندارند و مجبوری برای ساعتی وانمود کنی تو هم مثل بقیه آدمهایی هستی که اونجا حضور دارن. چون در غیر اینصورت به عنوان یک موجود عجیب و غریب بهت نگاه می کنن. دیشب خودسانسوری در عادیترین رابطه یعنی یک مهمونی ساده تجربه کردم. اینقدر برای منی که همیشه خودمم سخت بود که با بغض همراه شد. مثل دیگران نبودن، مثل دیگران زندگی نکردن باعث میشه نتونی با همه ارتباط برقرارکنی. دیشب مجبور شدم ( از این جمله حالم بد میشه) بگم منم مثل بقیه یه زنی هستم که مهمترین کار زندگیش رو (ازدواج) رو انجام داده چون برای میزبان تصور اینکه بدون ازدواج (با هم) رفتیم خونشون فوق العاده سخت بود. سوالهای سخت تر کی عقد کردید؟جشنم گرفتید؟ چرا نگرفتید و ... حالم رو بد می کرد. اگر دوستم نبود و بحث رو عوض نمی کرد کلی سوالهای احمقانه دیگه برو بایستی جواب می دادم. با سوالها مشکل نداشتم .ولی از اینکه باید چیزی غیر از واقعیت بگم ناراحت می شدم. اولین و آخرین باری بود که به همچین جایی می رم. جایی که فرق داشتنت پذیرفته نمی شه و به عنوان یک کار غلط بهش نگاه میشه.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

جو دانشکده امروز جو اعتراض و شعار بود. قضیه از ساعتی شروع شد که دکتر جمشیدیها (رییس دانشکده) اجازه نداد که انجمن اسلامی دانشکده سمینار " دموکراسی و زندگی روزمره" رو برگزار کنه. دلیلی هم که اعلام شد عدم داشتن مجوز برای سمینار و هم اینکه انجمن اسلامی دانشکده به کل مجوز فعالیت نداره. که گویاقضیه به چند ماه پیش برمی گرده که انتخابات انجمن اسلامی تایید نمی شه و ... که من خیلی جزییاتش رو نمی دونم. در جریان بحث، رییس دانشکده عصبانی میشه و با یکی از دانشجوها دست به یقه. این موضوع باعث عصبانیت دانشجوها شد به طوری که شروع به شعار دادن در محیط دانشکده کردند بعدش هم به سمت در اصلی راه افتادند که نگهبانها در رو ققل زدند و اجازه ورود و خروج ندادند. بچه ها با خوندن سرود" یار دبستانی" و "ای شهید" به سمت سلف راه افتادند. اونجا همگی به سخنرانی آقای علیجانی - که گویا قرار بود در سمینار حضور داشته باشه- از طریق موبایل گوش دادند. بعد از اون با شعار " رییس انتصابی استعفا،استعفا" به سمت دفتر دکتر جمشیدیها رفتند. که جلوی اتاق رییس دانشکده با نیروهای انجمن اسلامی جدید و بسیجی ها درگیر شدند. دکتر فکوهی اومد با بچه ها صحبت کرد و ادامه اعتراض رو به تالار ابن خلدون منتقل کرد. توی تالار همه اساتید و دانشجوها صحبتاشون رو کردند ولی به نتیجه خاصی نرسید. مثل همه حرکتهای دانشجویی که با یک شور و هیجان شروع میشه ولی به هیچ جا نمی رسه.


پ.ن. واسم سواله چرا دانشجوها در اعتراض به دستگیری جهانبگلو اعتراض نکردن؟ واسه اینکه دیگه تشکلی به نام تحکیم وحدت عملا وجود ندارد یا اینکه چون جهانبگلو مثل آغاجری مذهبی نبود؟



مرتبط:
دیروز، روز سخت و تلخی بود

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

امروز بعد از چند سال دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. برام بیشتر یک تجدید خاطره بود. خاطره از سالهای اول دانشکده یادم نیست چندمین نمایشگاه مطبوعات بود. زمانی که اولین مجله دانشجویی دانشکده رو داشتیم و یک غرفه در نمایشگاه. همون سالی که مهاجرانی رو استیضاح کردند و همه رادیو گوش می دادند تو نمایشگاه. جای همه دوستانی رو که یا نیستند دیگه یا هر کدوم یه طرفی رفتند خالی کردم. قوی سیاه! خیلی یاد اون روزها همش از لحظه ای که وارد سالن مطبوعات شدم، تو ذهنم بود. ولی حال و هوا فرق داشت. چقدر شاد بودیم و پر انرژی و امیدوار.
از حس نوستالژی که بیام بیرون باید بگم که دوتا کتاب خریدم و چندین مجله. کتاب شعر " آنا آخماتووا" از نشر چشمه و "داروی تلخ" آلبا دسس پدس از انتشارات ققنوس. از پدس قبلا " از طرف او" و " دفترچه ممنوع" رو خونده بودم. نوشتارهایی زنانه که دوستشون داشتم.
یه سری هم فصلنامه شورای فرهنگی – اجتماعی زنان با موضوع "فمنیسم" خریدم ببینم اونا چی می گن دربارش که البته تا حدودی معلومه ولی به نظرم باید نظرات مخالف رو هم خوند. مسئول غرفه " ادبیات و سینما" هم مخم رو زد و دو تا شماره از مجله شون که درباره برتولوچی و کوبریک بود خریدم.
و یک خبر زرد اینکه " رضا کیانیان" رو هم تو مجله فیلم دیدم و به من لبخند زد. ( جوادبازی)


یکی از شعرای "آنا آخماتووا " که وسوسم کرد کتاب رو بخرم اینه:
" او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، تاووس سفید
و نقشه رنگ پریده آمریکا.
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه کودکان
مربای تمشک با چایی
و پرخاشجویی زنانه.
... و من همسر او بودم."

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

ما هم Yes

از همون روزای اولی که وبلاگ زدم می خواستم بخش انگلیسی رو هم شروع کنم. ولی تنبلی مانع شد. پرستو که وبلاگ انگلیسیش رو زد بیشتر وسوسه شدم که اینکارو کنم. روز شنبه گذشته امتحان IELTS داشتم. و از اونجایی که wrting رو به نظرم خوب ندادم فکر کردم وبلاگ انگلیسی یک انگیزه میشه که سعی کنم نوشتنم رو بهتر کنم.
حالا
خانمها، آقایان!
این شما و این وبلاگ انگلیسی من.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۲, سه‌شنبه

وقتی این مطلب آسیه رو دیدم، باز هم بغضم ترکید. قبلش وقتی صنم خورشید خانومش رو بست. دیگه طاقت نیاوردم. حالم واقعا بد شد. سایتمون رو دوست دارم. باهاش زندگی کردم. اون باعث شد هدفم رو پیدا کنم و دنبالش برم. نمی خوام بسته شه. اینو همتون خوب حس می کنید. دلم بدجور گرفته.
کاری که بعضی ها شروع کردن سودی نداره اگر هم داشته باشه،آب به آسیاب دشمن ریختن. با اخلاق فمنیستی جور در نمیاد. آسونه دم از فمنیسم زدن. ولی مثل مردان چاله میدانی حرف زدن را چه کار می کنی؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

خیلی عصبانی شد. ولی من کار خودم رو کرده بودم. امروز از اون روزهای بدی بود که الکی اشکم سرازیر می شد. یهو گفتم یه کاری کنم که هیچوقت تو زندگیم نکرده بودم. حتی اون موقع که یه بچه ی 4-5 ساله بودم. قیچی رو برداشتم و افتادم به جون موهام. کوتاشون کردم. تو آینه که خودم رو نگاه کردم، دیدم واقعا زشت شدم. ولی حس خوبی داشتم. یه کار جدید انجام بدی که قبلا نکردی. حالا باید برم از دلش در بیارم. هی می گفت زشت میشی، باور نکردم. کدومش مهمتره زشت شدن یا حس خوبی که دارم؟