۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه
استاد بافرهنگ!
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۲, جمعه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سهشنبه
جو دانشکده امروز جو اعتراض و شعار بود. قضیه از ساعتی شروع شد که دکتر جمشیدیها (رییس دانشکده) اجازه نداد که انجمن اسلامی دانشکده سمینار " دموکراسی و زندگی روزمره" رو برگزار کنه. دلیلی هم که اعلام شد عدم داشتن مجوز برای سمینار و هم اینکه انجمن اسلامی دانشکده به کل مجوز فعالیت نداره. که گویاقضیه به چند ماه پیش برمی گرده که انتخابات انجمن اسلامی تایید نمی شه و ... که من خیلی جزییاتش رو نمی دونم. در جریان بحث، رییس دانشکده عصبانی میشه و با یکی از دانشجوها دست به یقه. این موضوع باعث عصبانیت دانشجوها شد به طوری که شروع به شعار دادن در محیط دانشکده کردند بعدش هم به سمت در اصلی راه افتادند که نگهبانها در رو ققل زدند و اجازه ورود و خروج ندادند. بچه ها با خوندن سرود" یار دبستانی" و "ای شهید" به سمت سلف راه افتادند. اونجا همگی به سخنرانی آقای علیجانی - که گویا قرار بود در سمینار حضور داشته باشه- از طریق موبایل گوش دادند. بعد از اون با شعار " رییس انتصابی استعفا،استعفا" به سمت دفتر دکتر جمشیدیها رفتند. که جلوی اتاق رییس دانشکده با نیروهای انجمن اسلامی جدید و بسیجی ها درگیر شدند. دکتر فکوهی اومد با بچه ها صحبت کرد و ادامه اعتراض رو به تالار ابن خلدون منتقل کرد. توی تالار همه اساتید و دانشجوها صحبتاشون رو کردند ولی به نتیجه خاصی نرسید. مثل همه حرکتهای دانشجویی که با یک شور و هیجان شروع میشه ولی به هیچ جا نمی رسه.
پ.ن. واسم سواله چرا دانشجوها در اعتراض به دستگیری جهانبگلو اعتراض نکردن؟ واسه اینکه دیگه تشکلی به نام تحکیم وحدت عملا وجود ندارد یا اینکه چون جهانبگلو مثل آغاجری مذهبی نبود؟
مرتبط:
دیروز، روز سخت و تلخی بود
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه
امروز بعد از چند سال دوباره رفتم نمایشگاه کتاب. برام بیشتر یک تجدید خاطره بود. خاطره از سالهای اول دانشکده یادم نیست چندمین نمایشگاه مطبوعات بود. زمانی که اولین مجله دانشجویی دانشکده رو داشتیم و یک غرفه در نمایشگاه. همون سالی که مهاجرانی رو استیضاح کردند و همه رادیو گوش می دادند تو نمایشگاه. جای همه دوستانی رو که یا نیستند دیگه یا هر کدوم یه طرفی رفتند خالی کردم. قوی سیاه! خیلی یاد اون روزها همش از لحظه ای که وارد سالن مطبوعات شدم، تو ذهنم بود. ولی حال و هوا فرق داشت. چقدر شاد بودیم و پر انرژی و امیدوار.
از حس نوستالژی که بیام بیرون باید بگم که دوتا کتاب خریدم و چندین مجله. کتاب شعر " آنا آخماتووا" از نشر چشمه و "داروی تلخ" آلبا دسس پدس از انتشارات ققنوس. از پدس قبلا " از طرف او" و " دفترچه ممنوع" رو خونده بودم. نوشتارهایی زنانه که دوستشون داشتم.
یه سری هم فصلنامه شورای فرهنگی – اجتماعی زنان با موضوع "فمنیسم" خریدم ببینم اونا چی می گن دربارش که البته تا حدودی معلومه ولی به نظرم باید نظرات مخالف رو هم خوند. مسئول غرفه " ادبیات و سینما" هم مخم رو زد و دو تا شماره از مجله شون که درباره برتولوچی و کوبریک بود خریدم.
و یک خبر زرد اینکه " رضا کیانیان" رو هم تو مجله فیلم دیدم و به من لبخند زد. ( جوادبازی)
یکی از شعرای "آنا آخماتووا " که وسوسم کرد کتاب رو بخرم اینه:
" او در این دنیا سه چیز را دوست داشت:
دعای شامگاهی، تاووس سفید
و نقشه رنگ پریده آمریکا.
و سه چیز را دوست نداشت:
گریه کودکان
مربای تمشک با چایی
و پرخاشجویی زنانه.
... و من همسر او بودم."
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه
ما هم Yes
حالا
خانمها، آقایان!
این شما و این وبلاگ انگلیسی من.
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۲, سهشنبه
وقتی این مطلب آسیه رو دیدم، باز هم بغضم ترکید. قبلش وقتی صنم خورشید خانومش رو بست. دیگه طاقت نیاوردم. حالم واقعا بد شد. سایتمون رو دوست دارم. باهاش زندگی کردم. اون باعث شد هدفم رو پیدا کنم و دنبالش برم. نمی خوام بسته شه. اینو همتون خوب حس می کنید. دلم بدجور گرفته.
کاری که بعضی ها شروع کردن سودی نداره اگر هم داشته باشه،آب به آسیاب دشمن ریختن. با اخلاق فمنیستی جور در نمیاد. آسونه دم از فمنیسم زدن. ولی مثل مردان چاله میدانی حرف زدن را چه کار می کنی؟