۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

حجاب

فكر ميكنم وقتی داریم از حجاب صحبت میکنیم باید تکلیفمون رو روشن کنیم که داریم درباره کدوم حجاب صحبت میکنیم چون هر کدومش میتونه مسیر و هدف یک بحث رو ( نه لزوما بحث علمی) رو تغییر بده.

حجاب به عنوان سمبل یک عقیده سیاسی ( پرچم مبارزه با امپریالیسم غرب و استعمار)

حجاب به منزله یک انتخاب کاملا شخصی مذهبی (تبعیت از یک دستور الهی) یا

حجاب به عنوان یک مد ( جهت چند برابر کردن زیبایی که معمولا با آرایش غلیظ استفاده میشه) یا

حجاب فقط به عنوان یک عادت سنتی فرهنگی و یا اینکه

حجاب به عنوان یک نشانه هویت و متفاوت بودن از دیگران ( مثل نوع لباس پوشیدن متفاوت هیپیها و یا پانکها)

به نظر من استفاده از مفهوم  حجاب بدون متمایز کردن معانی مختلفی که بهش اطلاق میشه این خطر رو ایجاد میکنه که یک سری گزاره‌های تکراری درباره مفهومش و عملکردش تولید بشه بدونه اینکه ما رو به یک رویکرد جدید درباره‌اش برسونه. چگونگی ارتباط با یک فرد محجبه هم بوسیله آدمها و گروههای مختلف ( به خصوص ایرانی) به نظرم خیلی میتونه مرتبط باشه به چطوری دیدن حجاب یک فرد محجبه. اصلا وارد بحث اخلاقی چگونگی برخورد با یک فرد محجبه توسط ایرانیها نمیخوام بشم. فقط میخوام بگم که معنایی که اون حجاب به ذهن آدمها متبادر میکنه خیلی مهمه که کدوم یکی از این تعاریف باشه. و البته نمیشه زمینه تاریخی نگاه آدمها رو به راحتی عوض کرد تا وقتی که اون تصویر و تعریف همچنان داره در یک زمینه اجتماعی، سیاسی بازتولید میشه.

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

...

دست مهدی درد نکنه. این وبلاگ ما رو سر و سامون داد ( همشهریهای ما اینطورین دیگه)  مدتی نمیتونستم هیچی پست کنم.

مطلب قبلی هم تقریبا مال ماه گذشته است که از مسافرت برگشتم.

یک ماه دیگه بیشتر نمونده که سال اول تموم بشه. وقتی تازه شروع شده بود استرسم زیاد بود. نگران بودم نکنه از عهده این همه خوندن و نوشتن بر نیام. خوشبختانه همه چیز به خوبی گذشته تا این لحظه. هم نمرات خوبی گرفتم هم در کلاس مشارکت فعال! داشتم. خلاصه سریعتر از اونی که فکر میکردم گذشت. تابستون هم که احتمالا عربی خواهم خوند. توی ایران به سختی میخوندیم عربی رو و من تقریبا ازش متنفر بودم. حالا باید بیام تو کشور شیطان بزرگ! عربی بخونم.(آیرونی که میگن همینه دیگه). الان البته بدم نمیاد اگر معلم مصریش کمتر ناسیونالیست بود خیلی خوب میشد. صد رحمت به ایرانیها. این فکر میکنه مصر بهترین کشور خاورمیانه ( اگه نه که دنیا) هست و لهجه مصری بهترین لهجه عربی و البته کشور مدرنی هست مخصوصا در مقایسه با ایران و عربستان.

احتمال داره حالا که نزدیکه آخر ترمه و ماه پیپرهاست حضورم در اینجا پررنگتر بشه. بهانه ایه برای از زیر درس در رفتن.

من زمین را دوست دارم!

از پرواز خیلی میترسم. یعنی رسما وقتی که میخوام سوار هواپیما بشم از یه هفته قبلش عزا میگیرم. از شانس بدم هم یه جوری بوده تا حالا زندگیم که مرتب بایستی پرواز کنم. طولانی ترینش مسیر سیزده ساعته آمستردام-کوالالامپور بود. من تمام 13 ساعت چشم روی هم نذاشتم و حدود 6 تا فیلم بدون وقفه دیدم، با اینکه خداییش مالزین ایرلاینز خیلی پروازش خوب بود. یادم نمیاد که این هواپیمافوبیا کی شروع شد. ففط میدونم یه سندرم  متعلق به سالهای اخیر زندگیم. یعنی از وقتی که خبر سقوط هواپیما تو ایران هر از چندگاهی تکرار میشد و دیگه اتفاق نادری نبود. من از وقتی میشینم تو هواپیما مرتب حواسم به صدای موتور و حرکتهای، حتی مورچه ای، هواپیماست. یه خرده حرکتها شدید بشه میگم الانه که سقوط کنیم. بعضی از دوستان خیلی شجاع  میگن خوب چیه مگه؟ آخرش مرگه. راستش نمیدونم اینها چطوری به مرگ نگاه میکنن ولی واسه من مرگ خیلی وحشتناکه. من حتی زخمی شدن هم برام ترسناکه چه برسه به مردن. بسکی حواسم به صداها و حرکتهای هواپیما هست دیگه دستم اومده که هواپیما چطور بشینه یا بلند شه بهترین شکل ممکنه. به نظرم خلبانهای ایران ایر با اینکه کلی هواپیماهای درب و داغون باید برونن خیلی خوب میشونن هواپیما رو. امارات و مالزین ایرلاینز هم من چند بار سوار شدم خوب بود بهتر از بریتیش ایرویز و ک ال ام بودن. اما تا این لحظه به نظرم آمریکاییها تو این مورد حرفی برای گفتن ندارن. خلاصه اینکه امروز پرواز آتلانتا به نیویورک جون من رو به لبم آورد. به جای اینکه خلبان آروم آروم سرعتش رو کم کنه. یهو سرعتش رو کم میکرد در حالیکه هواپیما به شدت تکون میخورد. من که گفتم بتونه ما رو سالم بشونه تو فرودگاه شاهکار کرده. خلاصه اینکه ما سالم رسیدیم نیویورک. ولی این هواپیمافوبیای ما، یا ترس از پرواز، یا هر چی اسمش هست، درمان نشد که هیچ بدتر هم شد. من هنوز روی زمین احساس امنیت بیشتری دارم. کاشکی یه وسیله با سرعت بالای زمینی اختراع میشد ما رو از شر آسمون نجات میداد.

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

وضعیه‌ها!!!!

تازگیها مد شده که هر کی از راه میرسه یکی میکوبه تو سر ایران و ایرانی. از قدرتهای غربی با گردن کلفتیشون و کشورهای همسایه بگیر تا بعضی ایرانی‌های داخل و خارج و اقلیت‌های مذهبی و غیر مذهبی. ظاهرا همه دارن از فرصت استفاده میکنن داغ دلشون رو خالی کنن.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

خودت چی دوست داری؟

- واسه تولد شوهرش خودش رو به جراح سپرده که واژنش رو تنگ کنه. آخه میدونی شوهرم تنگ دوست داره.

- داده سینه هاشو بزرگ کردن. آخه آقاشون بزرگ دوست داره.

- از نگهداری موهای بلندش میناله ولی آخه شوهرش بلند دوست داره.

- لبهاشو قلوه ای کرده. آخه دوست پسرش به نظرش قلوه‌ای سکسی تره.

همیشه هم آخرش این جمله رو با خنده چاشنی میکنه: مردها رو میشناسی که؟!

راستش هیچ علاقه‌ای به شناختن این آقایون ندارم. ولی به این فکر میکنم که تا حالا شده فکر کنی که خودت چی دوست داری؟

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

اعتقاد، صبر، امید

امروز  زنگ زدم تا با مادربزرگم صحبت کنم دو روز بعد از مرگ دایی. مردد بودم که چی بگم. مگه تو این لحظه ها، جمله ها و کلمات یاری میکن؟

بعد از شنیدن خبر، بیشتر نگران مادربزرگم بودم. میترسیدم این یکی رو دیگه تاب نیاره. از دست دادن سه بچه به نظرم بیشتر از توان یک انسانه.چطوری میشه طاقت اورد و تحمل کرد؟ میترسیدم این وسط اون هم از دست بره و فکر کردن به این قضیه خیلی برام  اذیت کننده بود.

ولی وقتی امروز باهاش صحبت کردم توی صداش یک استقامت و قدرتی بود که برام باور نکردنی بود. گفتن این جمله که این سرنوشتم بود و تلویحا به این معنی که خدا برایم خواسته ظاهرا جمله ای بود که بهش نیروی مقاومت میداد.

نمیدونم این ویژگی نسل اونها بود و یا کلا آدمهای مذهبی به خاطر اعتقاداتی که دارن و اینکه اتفاقات زندگیشون رو به مشیت الهی ربط میدن، قادرن با مصائب به طرز بسیار خوبی کنار بیان. مطمئنم اگر من بودم بعد از این همه زندگی سخت و دیدن این همه داغ یا خودکشی کرده بودم یا روانه بیمارستان روانی شده بودم.

خیلی وقتها و در خیلی از مواقع نداشتن اعتقاد قبول کردن اتفاقات رو برات سخت میکنه. هر چقدر که ذهن منطقی داشته باشی و مرگ رو بخشی از روال زندگی بدونی که هیچ کاری نمیتونی براش انجام بدی باز هم این به تو این نیرو رو نمیده که با مرگ یه عزیر به آسونی کنار بیای. شاید مدتها با این قضیه درگیر باشی که چرا اصلا باید از دست بره و چرا نباید دیگه باشه. در حالیکه آدمهای مذهبی با این اعتقاد که خواست خدا بوده و اون بهتر مصلحت آدمها رو میدونه و این امید که تو یه دنیای دیگه دوباره عزیزشون رو میبینن در عین حال که به خودشون امید میدن، قبول اون مرگ براشون شاید آسونتر میشه.

نمیدونم. شاید باید گفت خوش به حال آدمهایی که حداقل به یک چیزی اعتقاد دارن.

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

آقای پزشک برید یه خرده چیز یاد بگیرید!

يك آقای(روی آقا تاکید دارم) پزشک: مگه میشه با یه زن که پریوده خوابید؟

جواب: اولا  باید شک کرد به اعتبار علمی دانشگاهی که به تو مدرک پزشکی داده ( میدونم که مدرکش از یکی از بهترین! دانشگاههای کشور هست)

ثانیا: اگر جناب آقای دکتر نمیدونن که خوابیدن فقط اینترکورس نیست و پوزیشنها و مدلهای مختلف س ک س وجود داره باید جدا براشون یه فکری کرد گناه داره طفلک به میزان متنابهی.

ثالثا: آقای دکتر برید یاد بگیرد که خانومها در دوره پریود اتفاقا خواسته جنسیشون بیشتره و برخی از خانومها حتی در این مدت از اینترکورس هم به شدت لذت میبرن.

رابعا: من دلم برای اون زن بیماری که تو دکترش هستی به شدت میسوزه.

خامسا: این نوشته برای آقایونی نیست که فکر میکنن "رابطه زناشویی" یک وظیفه است که زنهاشون باید حتی بدون رضایت به اون گردن بذارن و حالااز زنهاشون بخوان  که بدون چون و چرا در این مدت هم باهاشون بخوابن.  هنوز خانومهایی که دوره پریود رو یک دوره آسایش برای در رفتن از داشتن رابطه جنسی ناخوشایند و یک طرفه میدونن باید به عنوان یک حق ازش استفاده کنن حتی اگر اسمش رو " حرام بودن رابطه جنسی در دوره حیض" میذارن.