۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه
عشق دو همجنس در ادبیات مشرق زمین!!!!
تا آنجایی که من دارم میخونم بچه بازی با لواط و یا همجنس گرایی فرق داره يا بهتره بگیم داشته. هم افسانه نجم آبادی در کتابش و هم جوزف ماساد اشاره کردن که در فرهنگ هم ایرانی و هم عربی تمایل به پسرهای جوان توسط مردهای بالغ وجود داشته ولی این به این معنی نبوده که طرف فقط به پسرها علاقه داشته و به زنها علاقه نداشته یعنی به معنی مدرن امروزی همجنسگرا بوده.به گفته ماساد خیلی از مذهبیون بودن که لواط رو حروم میدونستن و بهش نمیپرداختن ولی بین این و عاشق یک پسر جوان شدن منافاتی نمیدیدن. و بعد از اینکه اروپاییها به تقبیح کردن عشق بین دو همجنس که بین مسلمونها مفهموش وجود داشته پرداختن و اون رو "شرم آور" خوندن به طوریکه بخشهایی از کتاب هزار یک شب رو که به عشقهای این چنینی میپرداخت به انگلیسی ترجمه نکردن و سانسور کردن. بعد از اون بود که مدرنیستهای عرب و ایرانی به قولی از " خواب غفلت بیدار شدن" که چه کار "زشتی" میکنن و بهتر اخلاق اروپایی رو پی بگیرن و دست از این اعمال "قبیح" بردارن. اینجوری شده که حالا مسلمونها شدن دشمن همجنس گرایان و غرب شده مدافع حقوقشون.
۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
دلارا دارابی
بنا به اخبار دو روز دیگه بیشتر به اعدام دلارا دارابی نمونده. فکر کنم داستان دلارا رو دیگه همه میدونن. دختری که به قتل یکی از بستگانش متهم شده در حالیکه بارها اعلام کرده که این کار رو انجام نداده. دلارا شش سال رو در زندان گذرونده و وقتی به جرم ارتکاب به قتل دستگیر شد 17 سال بیشتر نداشته. طبق کنوانسیون حقوق کودک ایران تعهد کرده که افرادی که رو در سنین زیر 18 سال مرتکب جرم میشن به اعدام محکوم نکنه ولی ظاهرا خیلی مسئولان خودشون مکلف به پیروی از این کنوانسیون نمیدونن.
تنها کاری که میشه در این روزهای آخر میشه انجام داد ظاهرا درخواست از خانواده مقتول برای بخشش دلارا هست.شاید پراکندن خبر نیز بتونه کمکی کنه. نمیدونم. فعلا که ظاهرا کاری بیش از این دست ما برنمیاد.
مرتبط
دلارا در ویکیپیدیا
وبلاگ وارش ( آسیه امینی به طور جدی این پرونده را تا کنون پیگیری کرده است)
وبلاگی برای نجات جان دلارا
تنها کاری که میشه در این روزهای آخر میشه انجام داد ظاهرا درخواست از خانواده مقتول برای بخشش دلارا هست.شاید پراکندن خبر نیز بتونه کمکی کنه. نمیدونم. فعلا که ظاهرا کاری بیش از این دست ما برنمیاد.
مرتبط
دلارا در ویکیپیدیا
وبلاگ وارش ( آسیه امینی به طور جدی این پرونده را تا کنون پیگیری کرده است)
وبلاگی برای نجات جان دلارا
مامانم رو میخوام
مادر این همخونه ای ایتالیایی من اومده و کلی خوشحاله و داره بهش خوش میگذره. هم از مصاحبت مادرش داره لذت میبره و هم از اینکه هر روز از سر کلاس میاد غذاش آماده است و با هم میشینن در حین گپ زدن غذا میخورن. پدر و مادر آمریکایی هم هفته پیش اومدن و کلی کانون خانوادگیشون گرم بود.
خوب اونوقت من نباید حسودیم بشه؟ و البته علاوه بر حسودی. دلم تنگ بشه؟ خیلی دلم تنگ میشه خوب. منم مامانم رو میخوام.
خوب اونوقت من نباید حسودیم بشه؟ و البته علاوه بر حسودی. دلم تنگ بشه؟ خیلی دلم تنگ میشه خوب. منم مامانم رو میخوام.
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
حجاب
فكر ميكنم وقتی داریم از حجاب صحبت میکنیم باید تکلیفمون رو روشن کنیم که داریم درباره کدوم حجاب صحبت میکنیم چون هر کدومش میتونه مسیر و هدف یک بحث رو ( نه لزوما بحث علمی) رو تغییر بده.
حجاب به عنوان سمبل یک عقیده سیاسی ( پرچم مبارزه با امپریالیسم غرب و استعمار)
حجاب به منزله یک انتخاب کاملا شخصی مذهبی (تبعیت از یک دستور الهی) یا
حجاب به عنوان یک مد ( جهت چند برابر کردن زیبایی که معمولا با آرایش غلیظ استفاده میشه) یا
حجاب فقط به عنوان یک عادت سنتی فرهنگی و یا اینکه
حجاب به عنوان یک نشانه هویت و متفاوت بودن از دیگران ( مثل نوع لباس پوشیدن متفاوت هیپیها و یا پانکها)
به نظر من استفاده از مفهوم حجاب بدون متمایز کردن معانی مختلفی که بهش اطلاق میشه این خطر رو ایجاد میکنه که یک سری گزارههای تکراری درباره مفهومش و عملکردش تولید بشه بدونه اینکه ما رو به یک رویکرد جدید دربارهاش برسونه. چگونگی ارتباط با یک فرد محجبه هم بوسیله آدمها و گروههای مختلف ( به خصوص ایرانی) به نظرم خیلی میتونه مرتبط باشه به چطوری دیدن حجاب یک فرد محجبه. اصلا وارد بحث اخلاقی چگونگی برخورد با یک فرد محجبه توسط ایرانیها نمیخوام بشم. فقط میخوام بگم که معنایی که اون حجاب به ذهن آدمها متبادر میکنه خیلی مهمه که کدوم یکی از این تعاریف باشه. و البته نمیشه زمینه تاریخی نگاه آدمها رو به راحتی عوض کرد تا وقتی که اون تصویر و تعریف همچنان داره در یک زمینه اجتماعی، سیاسی بازتولید میشه.
حجاب به عنوان سمبل یک عقیده سیاسی ( پرچم مبارزه با امپریالیسم غرب و استعمار)
حجاب به منزله یک انتخاب کاملا شخصی مذهبی (تبعیت از یک دستور الهی) یا
حجاب به عنوان یک مد ( جهت چند برابر کردن زیبایی که معمولا با آرایش غلیظ استفاده میشه) یا
حجاب فقط به عنوان یک عادت سنتی فرهنگی و یا اینکه
حجاب به عنوان یک نشانه هویت و متفاوت بودن از دیگران ( مثل نوع لباس پوشیدن متفاوت هیپیها و یا پانکها)
به نظر من استفاده از مفهوم حجاب بدون متمایز کردن معانی مختلفی که بهش اطلاق میشه این خطر رو ایجاد میکنه که یک سری گزارههای تکراری درباره مفهومش و عملکردش تولید بشه بدونه اینکه ما رو به یک رویکرد جدید دربارهاش برسونه. چگونگی ارتباط با یک فرد محجبه هم بوسیله آدمها و گروههای مختلف ( به خصوص ایرانی) به نظرم خیلی میتونه مرتبط باشه به چطوری دیدن حجاب یک فرد محجبه. اصلا وارد بحث اخلاقی چگونگی برخورد با یک فرد محجبه توسط ایرانیها نمیخوام بشم. فقط میخوام بگم که معنایی که اون حجاب به ذهن آدمها متبادر میکنه خیلی مهمه که کدوم یکی از این تعاریف باشه. و البته نمیشه زمینه تاریخی نگاه آدمها رو به راحتی عوض کرد تا وقتی که اون تصویر و تعریف همچنان داره در یک زمینه اجتماعی، سیاسی بازتولید میشه.
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
...
دست مهدی درد نکنه. این وبلاگ ما رو سر و سامون داد ( همشهریهای ما اینطورین دیگه) مدتی نمیتونستم هیچی پست کنم.
مطلب قبلی هم تقریبا مال ماه گذشته است که از مسافرت برگشتم.
یک ماه دیگه بیشتر نمونده که سال اول تموم بشه. وقتی تازه شروع شده بود استرسم زیاد بود. نگران بودم نکنه از عهده این همه خوندن و نوشتن بر نیام. خوشبختانه همه چیز به خوبی گذشته تا این لحظه. هم نمرات خوبی گرفتم هم در کلاس مشارکت فعال! داشتم. خلاصه سریعتر از اونی که فکر میکردم گذشت. تابستون هم که احتمالا عربی خواهم خوند. توی ایران به سختی میخوندیم عربی رو و من تقریبا ازش متنفر بودم. حالا باید بیام تو کشور شیطان بزرگ! عربی بخونم.(آیرونی که میگن همینه دیگه). الان البته بدم نمیاد اگر معلم مصریش کمتر ناسیونالیست بود خیلی خوب میشد. صد رحمت به ایرانیها. این فکر میکنه مصر بهترین کشور خاورمیانه ( اگه نه که دنیا) هست و لهجه مصری بهترین لهجه عربی و البته کشور مدرنی هست مخصوصا در مقایسه با ایران و عربستان.
احتمال داره حالا که نزدیکه آخر ترمه و ماه پیپرهاست حضورم در اینجا پررنگتر بشه. بهانه ایه برای از زیر درس در رفتن.
مطلب قبلی هم تقریبا مال ماه گذشته است که از مسافرت برگشتم.
یک ماه دیگه بیشتر نمونده که سال اول تموم بشه. وقتی تازه شروع شده بود استرسم زیاد بود. نگران بودم نکنه از عهده این همه خوندن و نوشتن بر نیام. خوشبختانه همه چیز به خوبی گذشته تا این لحظه. هم نمرات خوبی گرفتم هم در کلاس مشارکت فعال! داشتم. خلاصه سریعتر از اونی که فکر میکردم گذشت. تابستون هم که احتمالا عربی خواهم خوند. توی ایران به سختی میخوندیم عربی رو و من تقریبا ازش متنفر بودم. حالا باید بیام تو کشور شیطان بزرگ! عربی بخونم.(آیرونی که میگن همینه دیگه). الان البته بدم نمیاد اگر معلم مصریش کمتر ناسیونالیست بود خیلی خوب میشد. صد رحمت به ایرانیها. این فکر میکنه مصر بهترین کشور خاورمیانه ( اگه نه که دنیا) هست و لهجه مصری بهترین لهجه عربی و البته کشور مدرنی هست مخصوصا در مقایسه با ایران و عربستان.
احتمال داره حالا که نزدیکه آخر ترمه و ماه پیپرهاست حضورم در اینجا پررنگتر بشه. بهانه ایه برای از زیر درس در رفتن.
من زمین را دوست دارم!
از پرواز خیلی میترسم. یعنی رسما وقتی که میخوام سوار هواپیما بشم از یه هفته قبلش عزا میگیرم. از شانس بدم هم یه جوری بوده تا حالا زندگیم که مرتب بایستی پرواز کنم. طولانی ترینش مسیر سیزده ساعته آمستردام-کوالالامپور بود. من تمام 13 ساعت چشم روی هم نذاشتم و حدود 6 تا فیلم بدون وقفه دیدم، با اینکه خداییش مالزین ایرلاینز خیلی پروازش خوب بود. یادم نمیاد که این هواپیمافوبیا کی شروع شد. ففط میدونم یه سندرم متعلق به سالهای اخیر زندگیم. یعنی از وقتی که خبر سقوط هواپیما تو ایران هر از چندگاهی تکرار میشد و دیگه اتفاق نادری نبود. من از وقتی میشینم تو هواپیما مرتب حواسم به صدای موتور و حرکتهای، حتی مورچه ای، هواپیماست. یه خرده حرکتها شدید بشه میگم الانه که سقوط کنیم. بعضی از دوستان خیلی شجاع میگن خوب چیه مگه؟ آخرش مرگه. راستش نمیدونم اینها چطوری به مرگ نگاه میکنن ولی واسه من مرگ خیلی وحشتناکه. من حتی زخمی شدن هم برام ترسناکه چه برسه به مردن. بسکی حواسم به صداها و حرکتهای هواپیما هست دیگه دستم اومده که هواپیما چطور بشینه یا بلند شه بهترین شکل ممکنه. به نظرم خلبانهای ایران ایر با اینکه کلی هواپیماهای درب و داغون باید برونن خیلی خوب میشونن هواپیما رو. امارات و مالزین ایرلاینز هم من چند بار سوار شدم خوب بود بهتر از بریتیش ایرویز و ک ال ام بودن. اما تا این لحظه به نظرم آمریکاییها تو این مورد حرفی برای گفتن ندارن. خلاصه اینکه امروز پرواز آتلانتا به نیویورک جون من رو به لبم آورد. به جای اینکه خلبان آروم آروم سرعتش رو کم کنه. یهو سرعتش رو کم میکرد در حالیکه هواپیما به شدت تکون میخورد. من که گفتم بتونه ما رو سالم بشونه تو فرودگاه شاهکار کرده. خلاصه اینکه ما سالم رسیدیم نیویورک. ولی این هواپیمافوبیای ما، یا ترس از پرواز، یا هر چی اسمش هست، درمان نشد که هیچ بدتر هم شد. من هنوز روی زمین احساس امنیت بیشتری دارم. کاشکی یه وسیله با سرعت بالای زمینی اختراع میشد ما رو از شر آسمون نجات میداد.
اشتراک در:
پستها (Atom)