۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

نفس تنگ است...

 یک زمانی مینوشتم که آرام شوم. دفتر خاطراتم  دوره نوجوانیم که در اصل سر رسیدهایی بودند که سالانه اداره به پدرم میداد پر بود از آرزوهایم، حسرتهایم، عشقهای پنهانیم برای کسانی که فقط دو حرف اول اسمشان را در دفتر خاطرات میاوردم. فکر هایم. نامه هایی که در اصل درد دلها و غرهایی بود که نمیخواستم مستقیم به طرف مقابل بزنم. همه را مینوشتم و با نوشتن انگار باری از دوشم برداشته میشد و سبکبال میشدم. سالهاست که دیگر دفتر خاطراتی نیست. در اصل از وقتی وبلاگ مینویسم دفتر خاطرات ندارم.  و خیلی از حرفها هم هست که در وبلاگ نمیتوانم بزنم.  دوست دارم بنویسم ولی باز هم تایپ میکنم. ولی حرف دل به کیبرد نمی آید. قلم میخواهد و کاغذ سفید. سنگینی میکند این بار. گاهی راه نفسم را میگیرد. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

it sucks....

منتظری هر روز - البته با یک استرس و نگرانی جدید-  که بالاخره اون لذت زندگی که حرفش است و گفته میشه رخ بنماید و تو هپیلی اور افتر زندگی کنی. دهه بیست تموم میشه و وارد دهه سی میشی و میبنی همچنان منتظری. اصلا تو این گذر از بیست سالگی به سی سالگی که مثل یک عمر گذشته هر روز یک چیز تازه تجربه کردی که فکر کردی قرار کمک کنه به رسیدن به اون لذت زندگی. عاشق شدی، درس خوندی، مهاجرت کردی با هزار و یک مشکل و دردسر و فکر کردی فقط یک قدم مونده برای رسیدن بهش ولی ظاهرا اون یک قدم لعنتی قرار برای همیشه طول بکشه برداشتنش. من هیچوقت یاد نگرفتم بگم گور باباش. هر چی شد، شد. بذار یک امروز رو حالشو ببریم. خدا میدونه فردا چی میشه. همیشه لحظه هام رو در نگرانی از اتفاق افتادن یک چیز بد سپری کردم. اگرچه اتفاق بد وقتی منتظرش بودم نیفتاده و معمولا تراماهای زندگیم مال وقتی بود که هیچ انتظارش رو نداشتم. اصلا این به یک مکانیسم تدافعی تبدیل شده. نگران باش تا اتفاقی نیفتد. وقتی نگران نیستی امکان دارد حادثه بدی اتفاق بیفتد. پس همیشه نگران بودن بهتر از هیچوقت نگران نبودن است.
من خودم رو روزی هزار بار روان کاوی میکنم و تقریبا برای هر رفتار و تفکرم میتوانم ساعتها توضیح بدهم و نظریه صادر کنم. کافی نیست. حتی مهارتهای ذهنی و عملی که تراپیست میگوید کار ساز نیست. این نگران بودن و منتظر لحظه لذتی که هیچوقت نمیاد من رو رها نمیکنه. اصلا اسم این وبلاگ اشتباهی رهاست. چون که من رهایی رو حس نمیکنم. فکر نمیکنم ازادم. مطمئنا یکسری آدم اینجا رو میخونن و این رو فقط نشانه قدر نشناسی از شرایط میدانن که یقینا خیلی هم پر بیراه نیست. در یک شهر عالی زندگی کردن، یک دانشگاه خیلی خوب رفتن، بودن با کسی که دوستت دارد و تو دوستش داری ، پس باید آدم دیگر چه مرگش باشد؟ ولی هر روزی یک مرگی هست. هر روز فکر میکنی این زندگی نیست که همیشه میخواستی. ولی باز هم که فکر میکنی نمیدانی چه زندگی میخواستی؟ اصلا میخواستی چه غلطی در زندگیت کنی که حالا نمیکنی؟ اصلا آن زندگی که دنبالش هستی کجاست؟ ایده آل چیست؟ لذت زندگی چیست؟ و در آخر هیچ جوابی نیست و دوباره من هستم و کوهی از نگرانیها. در یک دور باطل افتادن. و هی این روند خودش را تکرار کردن. دیگر دارد سرم گیج میرود. همین روزهاست که از سرگیجه پس بیفتم.  

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

کات...

دوازده سال بود گمش کرده بود. از دوران ابتدایی هم کلاس بودیم . راهنمایی هم با هم بودیم. از  دبیرستان مدرسمون جدا شده بود ولی چون هم محله ای بودیم همدیگه رو مرتب میدیدیم. حتی وقتی من برای دانشگاه رفتم تهران، هر سال عید که برمیگشتیم اهواز میرفتم بهش سر میزدم. تا زد و خونشون رو عوض کردن. نه شماره تلفنی داشتم و نه آدرسی. یک هو گم شد و هیچکس ازش خبر نداشت. از وقتی اینترنت فراگیر شد بارها اسمش رو سرچ کردم هیچ جا نبود. فیس بوکم نبود. خیلی وقتها یادش میفتادم که چه کار میکنه؟ دانشگاه رفته؟ ازدواج کرده؟ بچه دار شده؟ چی شده؟
امسال عید، یک نفر غریبه بهم مسیج داد توی فیس بوک که فلانی گفته دنبالت بگردم. خیلی دلش برات تنگ شده. خوشحالم که پیدات کردم. این شمارشه اگه میخواهی بهش زنگ بزن. کلی ذوق زده و هیجان زده. هی با خودم مرور میکردم که قرارچی بهش بگم. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی تصویر گنگی تو ذهنم بود.
من همیشه دوست دارم بدونم دوستهای قدیمم کجان و چه کار میکنن. از دیدن  تصادفی یک دوست تو کوچه و خیابون کلی به وجد میام.  تو فیس بوک هم همینطور.
بعد از کلی سعی و تلاش وقتی که تو عید گرفتن شماره موبایل خودش یک پروژه است بالاخره ارتباط برقرار شد. صداش هیچ شباهتی با اونیکه تو ذهنم داشتم نداشت. صحبت کردیم. نزدیک یک ساعت. از هوا گرفته تا دوست پسرش و کارش و همه.  قرار شد وقتی از سفر برگشت بیشتر با هم حرف بزنیم.
همون شب دوستش برام عکسش رو فرستاد. نشناختمش. دماغش رو عمل کرده. خیلی خوشگلتر شده. ولی من نشناختمش. اگر تو خیابون میدیدمش هم نمیشناختمش. شباهتی به تصویری که در ذهنم نقش بسته بود نداشت. پایان اون مکالمه و دیدن اون عکس پایان حس کنجکاوی من بود. اون همه هیجان برای پیدا کردنش و دیدنش و حرف زدن باهاش بعد از یک ساعت تمام شده بود. وقتی گوشی رو گذاشتم نمیدونستم که دوباره صحبت خواهیم کرد یا نه. ۱۲ سال صحبت نکرده بودیم. احتمالا ۵۰ دیگه هم صحبت نکنیم اتفاقی نمیفتاد.  عطش دونستن بود که حالا دیگه وجود نداشت. الان میدونستم درباره‌اش. و این نقطه پایان بود. 

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

این روزهای خود را چگونه میگذرانم...

روزهای پر استرس و پر کاری رو میگذرونم. مرحله نوشتن پروپوزال با مرحله قبل یعنی کلاس رفتن و پیپر آخر ترم نوشتن خیلی فرق داره. تو این مرحله باید نشون بدی  این همه سال درس خوندن و کلاس گرفتن و کتاب خوندن و اینها قرار چطور تعیین کنه که میخواهی روی چی کار کنه. در اصل مرحله گذر از یک مرحله به یک مرحله دیگه. یکی از دلایل اهمیتش اینه که بعد از اینکه پایان نامه رو نوشتی، تخصصت میشه موضوع پایان نامه. مثل مرحله تخصص پزشکیه. فردا میخوای بری درخواست کار بدی پایان نامه ات میشه اساس. هر درفتی که مینویسم باید بفرستم برای استادها که نظر بدن، این بخش پر استرسترین قسمته. معمولا چند روز طول میکشه  و من در عرض این چند روز هر ۵ دقیقه یک بار ایمیلم رو چک میکنم. همین الان که دارم این رو مینویسم در این مرحله هستم. یعنی نگران که چه نظراتی ممکنه بدن. یا چقدر دیگه باید روش کار کنم. 
 این کلاس فارسی هم که این ترم مجبورم کردن درس بدم، بخاطر اینکه استاد اصلی نیست، خیلی وقت گیره. اصلا فارسی درس دادن کار ساده ای نیست مخصوصا برای کسی که فارسی رو به طور طبیعی یاد گرفته و هیچوقت شیوه تدریسش رو یاد نگرفته. بچه ها سر کلاس سوالهایی میپرسن  که بعضی وقتها  یه خرده طول میکشه تا براشون جواب پیدا کنم. گاهی هم اینقدر لهجه هاشون بده که باید چند بار بپرسم که منظورشون چی بوده. باید کلی حرف بزنم. جملات رو چند بار تکرار کنم و اگه آخرش نفهمیدن انگلیسیش رو بگم. این خیلی پیش میاد. هیچوقت فکر نمیکردم در زندگیم بخوام شعر سعدی و خیام درس بدم یا قابوسنامه و دایی جان ناپلئون.  
خلاصه اینکه، این روزها هم روزهایی هستند برای خودشون. مامانم اینها قرار یک ماه دیگه بیان و من بعد از چهار سال میبینمشون ولی استرس کار اینقدر زیاده که هنوز به هیجان اومدن اونها نرسیدم. البته این نگرانی باعث شد اینجا رو آپدیت کنم که خودش مصداق عدو شود سبب خیره.

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

وقتی که نگاه و زبان مردانه است.

دل و حال نداشتم برای ۸ مارس امسال بنویسم . این روز مصادف شد با رفتن سیمین دانشور و از بزرگترین رمان نویسان معاصر ایران که شخصا فکر نمیکنم فمینیست بود ولی هر چه بود بزرگ بود. خیلی ها در سوگ نشستند و نوشتند و خیلیها نتوانستند او را به جز «همسر جلال» بنامند که حالا « به او پیوسته» انگار که سیمین فقط همسر جلال آل احمد بود و بس.  از خلال نوشته ها یکی این نوشته امروز عباس معروفی است.  در این نوشته معروفی در حالیکه سعی میکند رابطه خود را به سیمین و صمیمیتشان را نشان دهد، قصد دارد به نگاه مردسالارانه ای که سیمین را فقط در ارتباط با جلال میبنید انتقاد کند. ولی وقتی زبانی و نگاهی آغشته است به مرد سالاری و شخص محصور  است با این زبان و این نگاه شاید خیلی نتواند خود را از آن رهایی بخشد. عباس معروفی مینویسد : «اما یک چیز مهم بگویم؛ سیمین شخصیت ژورنالی نبود، پدیده نبود، آدم دستمالی شده نبود. یک نویسنده بود. یک زن باوقار بود. آدمی باشکوه.» تمام سعیش را میکند معروفی که شهادت دهد که خدایی نکرده دامان سیمین آلوده نشده است به عدم وقار و سنگینی . هر چه باشد در پایان آنچه که برای زن مهم است همین «دستمالی نشدنش» است و از دست دادن «وقارش». معروفی نگاه مردسالارانه اش را حتی اگر سعی کند که با نجات دادن سیمین از سایه جلال مخفی کند ولی همچنان نجابت و پاک بودن زن در «ناخود آگاهش» چنان اهمیت و ارج و قربی دارد که ثابت کردن «دستمالی نشدن» سیمین را جزیی از وظایف مردانه اش در دفاع از ناموسش ( خود میگوید پسرخوانده سیمین است)  میداند.  و این جمله را پس از این جمله مینویسد: معمولاً کسی را به خانه اش راه نمی داد، به تلفن های ناآشنا جواب نمی داد، تنها بود. تنهایی را بسیار دوست داشت و با آن خو کرده بود. و بسیار می خواند.» یعنی با اینکه تنها بود و با اینکه زنی تنها بود ولی خدایی نکرده به مخیله کسی نیاید که «با وقار» نبود. شاید پشت سر هم آمدن این دو جمله تصادفی باشد ولی نشان از ارتباطی دارد که ممکن است بین «تنها زندگی کردن» زن باشد و عدم «وقار»ش. 
معروفی تنها نمونه و مشتی از خروار است. این نگاه در روشنفکری ایران آنچنان عمق و ریشه دارد ( برچسب زدنهای شاعران و نویسندگان و روشنفکران به فروغ فرخزاد هنوز از یاد نرفته) که شاید هنوز نسلها باید بیاید تا زبان و ادبیات ایران به طور کل و زبان روشنفکری به طور خاص از آن نجات یابد. 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

زنده باد مخاطب من

گوگل ریدر که به رحمت خدا رفت انگار دل و دماغی هم نموند که این جا رو گردگیری کنم. آخه وقتی شوق خوندن توسط دیگران وجود نداشته باشه واسه چی بنویسیم. واسه خودم؟ من بعد از اینکه دبیرستان تموم شد و یکی دو سال بعد از دانشگاه در دوران لیسانس که دفتر خاطرات داشتم خیلی خیلی دیگه کم پیش اومد که واسه خودم بنویسم. الان بیشتر از ده سال که نوشته هام همه مخاطب داره. تو روزنامه، تو وبسایت، تو وبلاگ، حتی تو فیس بوک که مینویسم یا گاهی تویت میکنم به خاطر اینه که مخاطب داره. اینجوری حس میکنم با دنیا و آدماش در ارتباطم.
همه اینها رو گفتم که بگم وقتی که گوگل ریدر مرد و مخاطبها هم پخش و پلا شدن، حس نوشتن دیگه نبود. واسه کی مینوشتم؟ حالا هم دارم اینجا مینویسم چون فیس بوکم رو بستم و اگر یک جایی ننویسم که عمومی باشه احتمالا دق میکنم.
من مینویسم که دیگران بخونن. دیگرانی نباشن که بخونن و درباره نوشته من حرف بزنن و نظر بدن، کل نوشتن به نظرم بی‌معنا و عبث میاد. پس زنده باد مخاطب.

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

تولید میکنیم دو گانه روسپی و امل را....

کم از خشونت علیه زنان نوشته نشده و گفته نشده اگر چه واقعا هنوز راه زیادی برای رفتن مانده است. ولی شاید یکی از نشانه‌های خشونت علیه زنان حداقل در سطح روشنفکری نوشته‌هایی باشد که معمولا نویسنده‌شان مردانی هستند  که به «زنانگی» خصلتی ذات گرایانه میدهند. از مدل سنتی آن میتوان به مکر زنان و حیله زنانه اشاره کرد و در متون مدرنتر آن به عباراتی مثل «احساسات زنانه»،‌ «غرهای زنانه» و «حسادتهای زنانه». کتابی که تقریبا به پایان آن نزدیکم و این نگاه ضد زن را با قلمی «مدرن» و «روشنفکرانه» هنوز حفظ کرده است کافه پیانو فرهاد جعفری است که باز هم زن یا لوند و حشری است مثل صفورا یا محافظه کار و دنبال شوهر پولدار و  تقریبا بی‌عرضه و معمولی مثل پری‌سیما ( البته این ورژن  چاپ دهم آن است در سال ۸۷ نمیدانم چند بار دیگر تجدید چاپ شده .) داستانهای زیادی از این نگاه «روشنفکران» به زنان شنیده و دیده‌ایم که تکرارشان کمکی نمیکند. یا پا میدهی و به رختخواب میروی و  در نهایت «جنده» میشوی یا پا نمیدهی و میشوی «امل» به هر حال از این دو گانگی فراری نبوده و نیست و نخواهد بود و البته اسمش را خشونت علیه زنان نمیگذاریم چون خیل مردانی که آن را روا میدارند در طبقه مردان خشن (ظاهرا این عبارت فقط برای مردان طبقه پایین و تحصیل نکرده حفظ شده است) قرار نمیگیرند. هر چه باشد از نویسندگان و روشنفکران این مرز و بومند.