۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

کسی نمی آید...

کلی نوشته بودم همش پرید. حوصله هم ندارم دوباره بنویسم. این روزها نه زیاد وبلاگ میخونم نه خبر.حوصله خبرهای بد رو اصلا ندارم. مطمئنم اینقدر اتفاق میفتن که عادت میکنیم و بی تفاوت میشیم.مثلا وقتی شرق رو بستن دیگه شکه نشدیم.اگرچه معذرت خواهی شرق به نظرم حقیرترین کاری اومد که میتونست انجام بده برای ثابت کردن بی گناهیش. اگر اینقدر جرات نداشتن چرا اصلا همچین مصاحبه ای رو انجام دادن.  بیشتر برای بچه هایی که کارشون رو دوباره از دست دادن متاسفم.

میگن شماهایی که ایران نیستید وقتی خبرها رو میخونین فکر میکنید چه خبره تو کشور. در حالیکه اگه برید میبیند ملت نه واسشون مهم که یه سری رو بدون محاکمه میکشن و نه اینکه یه سری دارن تو زندان شکنجه میشن. تازه میگن خوب شد که کشتنشون فلان فلان شده ها. البته من از انتخابات قبلی ریاست جمهوری امیدم رو به این ملت از دست دادم.با صد سال پیش فرقی نکردن فقط اون وقت سوار الاغ میشدن الان سوار ماشین. من خیلی وقته که منتظر نیستم که کسی بیاد که "مثل هیجکس نیست".

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

بازم روزمره

دیروز دوستم از ایران اومد و من دیگه تو این خونه تنها نیستم. کلی حرف داریم که با هم بزنیم که حوصلمون سر نره. هفته گذشته روزهام پر شده بود از درس خوندن و فیلم دیدن. چند تا فیلم دهه 50 دیدم  مثل "بعضی ها داغشو دوست دارن" و " آواز خواندن زیر باران" که این آخری رو از ترانه ها و رقصهاش کلی لذت بردم. البته داستان هر دوفیلم همون ماجراهای عشقی نه چندان جذاب سینمای دهه 50 بود. داشتم فکر میکردم این فیلم ها اون روزها که به ایران میومدن چه جمعیتی رو میکشوندن به سینما ها مخصوصا برای دیدن بدن نیمه برهنه مرلین مونرو. البته دو سه تا فیلم دیگه الان گرفتم که ببینم: معلم پیانو، سولاریس و شهر خدا که تعریف آخری خیلی شنیدم. که به خاطر تمدید نکردن به موقع 10 پوند جریمه شدم که حسابی حالم گرفته شده بابتش. اخه فیلم ها رو باید هر روز تمدید کنم در غیر این صورت ساعتی 80 پنس جریمه میشم. 

این روزها حسابی درگیر شریعتی هستم و انقلاب ایران و شرایط اواخر رژیم شاه. هنوز به نتیجه نرسیدم که شریعتی رو تو چه دسته ای بذارم بعضی ها اونو رادیکال میدونن. بعضی توی مدرن اسلامیست ها و میانه روها طبقه بندیش میکنن. حالا یه خرده بین اینها دارم گیج میزنم. اینکه چقدر جمهوری اسلامی به ارای شریعتی که خیلیها اونو معمارش میدونن نزدیکه. که من فکر میکنم خیلی. شاید خیلی از هوادارای شریعتی اعتقاد نداشته باشن. حیف شد واقعا شریعتی یه سال قبل از انقلاب مرد اگه بود حالا من میدونستم چی فکر میکرد. شایدم یکی میشد مثل بازرگان. همینطور دارم چرت مینویسم هرچی میاد به ذهنم میگم.

برم ببینم چه خاکی با این پایان نامه باید به سرم کنم.

۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

روزانه

فعلا من افتادم رو دور نو کردن. دو روز پیش خونه رو ( در اصل اتاقم) رو عوض کردم و اومدم یه جای بزرگتر با اجاره کمتر ولی در عوض بدون اینترنت. فقط به برکت نزدیک بودن دانشگاه میتونم بیام و از اینترنت دانشگاه استفاده کنم . با این وجود  نداشتن اینترنت تو خونه و دسترسی همیشگی بهش به تنهایی میتونه دلیلی برای غصه خوردن باشه .البته من میخوام از این توفیق اجباری استفاده کنم و گوش شیطون کر یه خرده به کارهای پایان نامم برسم که از همین الان استرس به موقع تموم نشدنش شروع شده. اگر چه بهترین و همیشگی ترین راه ارتباطیم یه جورایی محدود شده و انگاری اینجوری جدایی بیشتر خودشو بروز میده و اذیتت میکنه.  هوای اینجا هم که دیگه گندشو در اورده بسکه بارونیه، بیشتر به این دلتنگی کمک میکنه. اگه همینطور این بارون ادامه پیدا کنه منی که عاشق بارونم  تبدیل میشه به کسی که حالش به هم میخوره از بارون.

این خونه جدید یه باغچه خوشگل داره که دیروز یک صحنه فوق العاده زیبا توش دیدم. در حین اینکه داشتم صبحانه آماده میکردم یه نگاهم به باغچه انداختم و یه موجودی رو دیدم اونجا بهم خیره شده که فکرشم نمیکردم. یه موجود با یه جفت چشم فوق العاده زیبا. یه آهو. هیچوقت فکر نمیکردم تو حیاط خونم یه آهو ببینم. فوق العاده زیبا بود. اینقدر هیجان زده شده بودم که هیچ کار دیگه نمیتونستم کنم جز اینکه وایسم اونجا و بهش زل بزنم همونطور که اون داشت منو نگاه میکرد. بعد از چند دقیقه هم راهشو کشید رفت. ولی من  هنوز این صحنه جلو چشممه.

کامنت های پست قبلیم قانعم کرد که اسم وبلاگ رو عوض نکنم. واسه همین فکر کنم این قالب جدیدش و اسمش حالا حالاها اینجا مهمون باشه تا وقتی دلم خواست دوباره یه تنوع ایجاد کنم. رنگش یه خرده تیره شد ولی فقط اینطوری میشد با اون عکسش جور در بیاد. از این به بعد احتمالا به خرده دیر به دیر این وبلاگم آپ میشه تا وقتی که دوباره امکانات دار بشم شاید دو ماه دیگه.

Š

۱۳۸۶ تیر ۳۱, یکشنبه

اسم پیشنهاد بدید...

دستی به سر و گوش این وبلاگمون کشیدیم بعد از مدتها. بسکی غر زدم به جونش بیچاره هم دیشب نشست این عکس رو که خیلی دوست داشتم یه خرده درستش کرد و گذاشت اینجا. الان فرم وبلاگ بهتره به نظرم . فقط یه تغییر دیگه هم میخوام بدم که مدتهاست بهش فکر میکنم اونم تغییر اسم وبلاگ. میخوام یه ترکیبی باشه از رها ولی خوب تکراری و کلیشه ای هم نباشه. ولی راستش پیدا کردن یه همچین ترکیبی سخته. گفتم اینجا بنویسم ببینم کسی پیشنهادی داره یا نه. خیلی لطف میکنید اگه نظرتون برای یه اسم ترکیبی غیر تکراری با "رها" بگید. اینکه رها توش باشه بخاطر اینه که این اسم دیگه جا افتاده و نمیخوام اسم وبلاگ رو کامل عوض کنم.

۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

یارو دیار

دیروز این چشمه اشک برای لحظه ای هم خشک نشد. ملالش هم چیزی نبود جز دوری از یار و دیار.

۱۳۸۶ تیر ۲۵, دوشنبه

زن انقلابی و شریعتی

کتاب "فاطمه، فاطمه است" شریعتی رو تازه تموم کردم. محور پایان نامه ام شریعتی و نگاه اون به زن مسلمانه. در اصل مسلمان انقلابی. تحلیل کتاب شریعتی، برای کسی که تو جمهوری اسلامی بزرگ شده و آموزشهای رسمی و نیمه رسمی حکومت ( از طریق کتابهای درسی، تلویزیون، سخنرانیها و ...) به مدت 30 سال از اون خواسته که همانطور که شریعتی گفته فاطمه رو الگوی خودش قرار بده، سخته. چون به سادگی نمیتونی بدون نظر گرفتن فضایی که توش بزرگ شدی و در اصل بدون حضور افکار و عقاید خودت به نقد بپردازی. اینجا هم متن پایان نامه ام رو و تحلیل آکادمیک نمیخوام از فاطمه، فاطمه است بدم. فقط برداشتهای شخصیم رو از این کتاب مینویسم که احتمالا خیلیها باهاش موافق نیستن.

کتابی که من خوندم چیزی حدود 135 صفحه بود که به جرات میتونم بگم که درباره فاطمه؛ اگر همش رو روهم بذاریم حدود 10 صفحه و شاید کمترو درباره زنان ( چه مسلمان و چه غربی) هم چیزی در همین حده. توی این کتاب قرار بود که به زن مسلمان یک الگوی کامل شناسونده بشه که نه زن غربیه و نه زن سنتی. شریعتی فاطمه رو انتخاب میکنه. شریعتی خیلی سعی میکنه که فاطمه ای رو نشون بده که در عین حال که همسر صبور، دختر محبوب و مادر فداکاریه ولی در همون حال هم یک زن مبارزه. شریعتی به نظرم نتونسته این نقش فاطمه رو خوب به تصویر بکشه. شاید به خاطر این باشه که مدارک تاریخی کافی برای این نقش فاطمه نداره. شاید هم این نقش فاطمه رو سعی کرده فقط از اعتراض فاطمه نسبت به غصب زمینش بیرون بکشه. ولی به نظرم تلاش شریعتی برای پر رنگ کردن نقش مبارزاتی فاطمه، خیلی موفقیت آمیز نیست. هر چند نقش فرزندی و همسریش خیلی بیشتر پررنگ بود در سراسر بخشهایی که به فاطمه اختصاص داده بود، یعنی همون ده صفحه.

شریعتی ضمن اینکه از یک طرف زن غربی برای مصرف گرا بودن و ابزار جنسی بودن محکوم میکنه و از رسانه های اون زمان ایرانی ایراد میگیره که چرا فقط زن سکسی غربی رو به عنوان الگو به زن ایرانی نشون میدین و نه زن غربی که داره تلاش میکنه، تحقیق میکنه، صبح تا شب توی دانشگاه و کتابخونه است و... در همون حین همین زن غربی که صبح تا شب کار میکنه و از نظر مالی مستقله رو به بی عاطفگی محکوم میکنه و به اینکه ذهنه مادی داره و فقط به خاطر سکس ازدواج میکنه نه به خاطر عشق و در همین زمان که داره میگه داره به خاطر سکس ازدواج میکنه، میگه به خاطر آزادی جنسی که قبل از ازدواج داشته زندگی زناشویی هم از این نظر براش جذابیت نداره. چون همون خصلتی رو که ازش تعریف میکنه درچند صفحه بعد محکوم میکنه. بعضی اوقات فکر میکنی داره برای اینکه به هدفش برای معرفی مدل آرمانیش بپردازه آسمون و ریسمون رو به هم میبافه. از یک طرف تصور قرون وسطایی اروپایی رو به زنها محکوم میکنه و ازطرفی میگه که رنسانس مقام والای زن رو تنزل داده. من ربط منطقی بین حرفاش نمیبینم. البته در اصل متن سخنرانیشه. یعنی سخنرانی که کرده احتمالا به خاطر جذب بیشتر مخاطب به زیبایی کلامش بیشتر توجه کرده تا ربط منطقی بخشهای مختلف حرفاش.
گروهی شریعتی رو از مدرن اسلامیست های ایران میدونن. و افکارش رو یک چیزی در مایه های روشنفکری دینی. به نظرم شریعتی با اینکه سعی کرد که یک الگویی از زن مسلمان که با دنیای جدید همسانی داشته باشه ارائه بده ولی موفق نشده. متن کتاب خیلی بیشتر تعریف و تمجید از علی و محمده تا فاطمه. تنها آخرین جمله  کتابش یعنی " فاطمه، فاطمه است" که فاطمه رو مستقل به تصویر میکشه در حالیکه کل کتاب نشون میده فاطمه، فاطمه است چون همسر علی، دختر محمد و مادر حسینه.

سوالی که هنوز برای من مونده اینه که این الگویی که شریعتی خواسته معرفی کنه واقعا اون چیزی بود که زن ایرانی در اون زمان بهش احتیاج داشته؟ زمان انقلابی شریعتی همون مادر خوب و همسر مهربان و فداکار و البته الان مصلحت کشورش اقتضا میکنه که انقلابی هم باشه. اگر احتیاج به انقلاب نباشه، زن مسلمان به جر مادر و همسر چه نقشی داره؟