۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

زخمش التیام یافته است

نه سال پیش تمام ۲۷ سال زندگیم رو در یک چمدان ۲۳ کیلویی جا دادم با یک پتوی نازک قرمز برای شبهای اول خوابگاهی که نمیدانستم وسط یک جنگل سرد انتظار من را میکشد.
و بدون اینکه کسی به بدرقهام بیاید فرودگاه مهرآباد تهران را برای همیشه ترک کردم.  کسی نبود که به بدرقه بیاید. عزیزانم زودتر از من همگی با پروازی از مهرآباد رفته بودند.
نمیدانستم قرار است بعد از ده روز خوابگاه کجا خواهم بود. جایی آمده بودم که نه دوستی را میشناختم، نه فامیلی بود و نه آشنایی . و من با زبانی شکسته باید به تنهایی به دنبال سر پناهی میبودم.
شب قبل از پرواز در خانه شادی به جمع و جور کردن  و تحویل پروژهها گذشت.
در هفتههای آخر نه فرصت خداحافظی بود و نه من نیازی به آن میدیدم. قرار بود یک سال بروم درسم را بخوانم و برگردم. مثل روز برایم روشن بود. اصلا جای شکی نبود. سالها بعد به دوستی که برای تحصیل آمده بود گفتم نمیدانی شاید بعد از یکسال ماندگار بشوی. گفت: نه همه که مجبور نمیشوند بمانند. راست میگفت. همه مجبور نشدند بمانند.
ولی من ماندم. آن روزها مثل حالا نبود که بیشتر دوستانت اینور آب باشند. وقتی که من آمدم تقریبا همه آنها را در ایران جا گذاشته بودم. آن موقع غربت معنی پررنگتری داشت. هیچکدام از آنها نمیدانستند غربت چیست . آنوقت بود که به تنهایی یاد گرفتم که وقتی رفتی رفتی. برای آنها دیگر نبودم به همین آسانی. برای آنها ناپدید شده بودی. نبودی. کنار آمدن با این حقیقت هنوز که هنوز برایم سخت است. تنها فرقی که این روزها با آن سالها دارد این است که دوستانی که در ایران هستند در اقلیتند و مهاجرت دیگر چیز فقط برای دیگری نیست.
 در من این سالها خیلی چیزها تغییر کرده از جمله عشق و علاقه برای برگشت به ایران به عنوان کشورم. این روزها اما میبینم که حسرت برگشت به زادگاهم - اهواز- برایم پررنگتر شده. با اینکه  سالها قبل از مهاجرت دیگر ساکنش نبودم و فقط نوروزها مهمان عمه و عمو بودیم. برای خودم هم عجیب است که محل  کودکیم این روزها برایم بسیار ارزشمندتر شده. 
نمیدانم شاید بعضی تعبیرش کنند به «جستجوی ریشهها» یا چنین چیزی ولی واقعیت این است که سالهاست که من دیگر ریشه  در جایی ندارم.  و البته خیلی هم دردناک نیست. زخمش التیام یافته است.

۱۳۹۴ تیر ۱۲, جمعه

آیا فعالان زن ایرانی سکولار میتوانند حرف بزنند؟


وقتی سال ۲۰۰۶ برای اولین بار در یک کشور غربی وارد دانشگاه شدم به جز چالشهای زبانی و فرهنگی با محیط جدید زندگی، با چالشهای فکری دنیای جدید آکادمیک نیز درگیر بودم . رشته‌های تحصیلی من-تاریخ زنان و بعدها مطالعات خاورمیانه- مانند بسیاری از رشته‌های علوم انسانی ظرف سی سال گذشته تحت تاثیر جنبش پست-اورینتالیسم و پست-کلنیالیسم بود. جنبشی که بحث میکرد با وجود گذشتن از عصر استعمارگرایی همچنان رابطه قدرت بین کشورهای غربی و کشورهای جنوب باقی است و نه تنها در صحنه سیاست حاضر است بلکه حتی در صحنه ایجاد دانش هم حضور تام و تمام دارد.

بسیاری از اندیشمندان این حوزه از ادوارد سعید تا گایاتری اسپیواک بر این باور بودند که بسیاری از مکتبهای فکری غربی از لیبرالیسم تا فمنیسم تجربیات و فرهنگ و سیاست کشورهای دیگر را به رسمیت نشناختند و نگاه و برداشت خود را نه تنها بر این اساس توسعه دادند بلکه آن را به این جوامع نیز تحمیل کردند.  سکولاریزم مانند بسیاری از نحله‌های فکری از نقد این اندیشمندان در امان نماند.

در مقابل، به جنبش‌هایی که در کشورهای «جهان سوم»  در برابر این تفکرات مقابله میکرد بیشتر بها داده میشد تا حرکتهایی که با الهام از حقوق بشر و یا اعتقادات سکولار (به معنی جدایی دین از سیاست) شکل گرفته بود.  برداشتهایی از این نگاههای آکادمیک و علمی نیز به ایجاد موجهای نسبی‌گرایی و بومی‌سازی انجامید.  بسیاری هم به دنبال شناسایی و معرفی هویتها و جنبشها و تفکراتی بودند که نه به کمک آموزه‌هایی مثل لیبرالیزم بلکه  در مخالفت با‌ آنها شکل گرفته بود. در این میان هم گروهی به دنبال آشتی دادن فرهنگ بومی و ارزشهای غربی بودند. یکی از این نگاهها  که در بیست سال گذشته پا به عرصه گذاشت خود را با نام فمنیسم اسلامی معرفی کرد. تفکری که بر این اعتقاد است که میتوان از منابع فقه اسلامی تفسیرهایی فمنیستی و با نگاه برابر جنسیتی استخراج کرد.

ولی دغذغه من از آنجایی آغاز شد که این تفکر به عنوان تنها تفکر نجات‌دهنده زنان مسلمان مطرح شد آنهم در کشورهایی که سالها فعالان زنان توانسته بودند هم از منظر حقوق بشری و هم از منظر عرفی تبعیضهای قانونی و فرهنگی را به چالش بکشند و موفقیتهایی کسب کنند. تجربه بودن در جنبش زنان ایران و از نزدیک شاهد روشها و استراتژیها و فعالیتهای زنان سکولار ایران بودن، این سوال را برای من ایجاد میکرد که چرا برخی از آکادمیسینهای ایرانی مقیم غرب با چنین اطمینانی از این تفکر به عنوان «تنها روش»‌و گاهی تنها روش «اصیل»نام می‌برند؟

نتیجه این دغدغه مقاله‌ای شد که به همراه دوستم ثریا بعد از ماهها ( و شاید سالها) بحث و مطالعه نوشتیم و در آن به این بحث پرداختیم که در مورد ایران، فمنیسم اسلامی به نادیده انگاشتن و حتی گاهی ساکت کردن (غیر‌عمدی و شاید ناخودآگاه) فعالان سکولار در فضای بین‌المللی انجامیده است و در این میان حتی شاید بشود گفت یک خشونت معرفت‌شناسانه نیز ایجاد شد. ما بر این اعتقادیم  که فمینیسم اسلامی (در مورد خاص ایران) یک نظریه ساخته دنیای آکادمیک است تا برگرفته از تجربیات جنبش زنان و فعالان زنان ایران در سی سال گذشته.

حالا این مقاله در یکی از فصلهای کتاب «جنسیت و امر جنسی در فرهنگهای مسلمانان»  به همت گل اوزیگن  تا هفته دیگر به بازار می‌آید. امیدوارم باعث باز شدن باب این بحث شود.


۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

رابطه یک مهاجر با مرزها رابطه غم انگیزی است

خسته‌ام. بار ۲۰ سال مهاجرت خانوادگی را تازه بر زمین گذاشته‌ام ولی همچنان خسته‌ام و ناآرام. خراشهایی که ۲۰ سال جدایی مرزهای جغرافیایی بر ذهن و روحم گذاشته‌اند بعید میدانم به این سادگی ترمیم پیدا کند.

مرزها وقتی هنوز یک نوجوان بودم بخش ملموس زندگی من شدند. وقتی که تصمیم گرفت که برود به امید زندگی آرامتر آنسوی آبها فکر نمیکردم که ده سال طول بکشد تا دوباره ببینمش. سفری را شروع کرده بود که پایانش برای کل اعضای خانواده ۲۰ سال طول کشید. عدد ۲۰ حک شده یک جایی در روح من. ۲۰ سال ترس، نگرانی، اشک، احساس عدم امنیت، عدم تعلق، معلق بودن.

تمام این سالها یک مرزی در یک سوی این زمین من را جدا کرده بود از انها. تمام این سالها آرزویم گذاشتن از مرزها بود. وقتی یکی یکی میرفتند و من یکی یکی آنها را در فرودگاه بدرقه میکردم فکر نمیکردم روزی بیاید که موقع رفتنم دیگر کسی نمانده که به بدرقه‌ام در فرودگاه بیاید. آخرین نفر بودم که ایران را ترک میکردم با یک چمدان. هیچکدامشان نبودند، همگی یک به یک رفته بودند: پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، یارم همه زودتر از من سوار هواپیمایی به مقصد یک نقطه دیگر کره زمین شده بودند و من هر بار میماندم در فرودگاه و تنها برمیگشتم تا سلامی دیگر که گاهی نمیدانستم کی خواهد بود. 

مرزها من را از رفتن به خانه هم بازداشته بودند، هر جا که بود. من را محروم کرده بودند از اینکه در آغوششان بکشم، ببوسمشان، لمسشان  کنم. و من را محروم کرده بودند که در لحظه نیاز کنارشان باشم. مرزهای جغرافیایی همه این سالها من را ترسانده بود. ترس ندیدن دوباره کسانی که دوستشان دارم. گاهی چقدر دور از ذهن بود زمان گذشتن از مرز.مرزها بودن من را تعریف میکردند. رابطه من کنترل میکردند. حتی حس عاطفه و عشق هم تحت تاثیر مرزها دگرگون شد و گاهی غبار گرفت.
 رابطه یک مهاجر با مرزها رابطه غم‌انگیزی است.

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

ساعت بیولوژیک زنانه

یک بار در مترو تبلیغی توجهم را به خود جلب کرد و در کسری از ثانیه عصبانیم کرد. تبلیغ اهدای تخمک بود و از زنان ۲۰-۳۲ سال خواسته بود در صورت علاقه تخمکهایشان را اهدا کنند. من از ۳۲ سال رد شده بودم. ناخودآگاه عصبانی شدم که این تبلیغ من را از این گروه از زنان بیرون گذاشته بود. اینکه اینچنین مستقیم به من یادآوری کنند که در سنی که هستم یکی از بخشهای بدنم که احتمالا بخش اصلی مفهوم زنانگیم با آن تعریف شده است دیگر عضو بدرد بخوری نیست مرا عصبانی کرده بود. برای لحظه‌ای ( یا شاید هم لحظه‌هایی) فکر کردم از دایره زنانگی (بخوانید بارآوری) بیرون گذاشته شدم. آگهی هشدار‌دهنده‌ای بود و در عین حال غمگین کننده و مدتها خودم را به خاطر این حسم سرزنش کردم. ولی این حس حقیقت داشت. من عصبانی شده‌ بودم از اینکه این تبلیغ فکر کرده بود تخمک من برای باروری آن چنان قوی نیست. در لحظه‌ای به طور احمقانه‌ای خودم را تقلیل داده بودم به تخمک قابل باروریم. 

ولی واقعیت آن بود که از آن موقع به بعد انگار یکهو به بیولوژی بدنم و ارتباطش با سنم آگاه شدم. به اینکه وقت سن بالا میرود، کم کم بدنت، بیولوژیت  دیگر با تو همراهی نمیکند به خصوص اگر سالهای باقی‌مانده برای باروریت هر سال کاهش پیدا کند و ساعت بیولوژیکت شروع به تیک تیک کند. اینکه طی همه این سالها فکر میکردی که همیشه زمان خواهی داشت ولی یکباره در سن خاصی خود را مواجه با حجم زیادی اطلاعات و داده‌ها میبنی که مرتب به تو یادآوری میکنند که سنت از میانه سی  که رد شد سال به سال از میزان باروریت کم میشود. به این فکر میکنی که اگر در حال حاضر هم علاقه‌ای به بچه‌دار شدن نداشته باشی سالهای بعد که به صرافتش بیفتی ممکن است زمان را از دست داده باشی و راه برگشتی نباشد.

از سوی دیگر، هزاران درس خوانده، تئوری یاد گرفته و تجربه دیده و شنیده از زنانی داری که   چگونه  نقش مادریشان  مانع رشد و ارتقای زندگی شخصیشان شده است. زنانی که عطای رشد شغلی و حرفه‌ای را به لقایش بخشیده‌اند و تصمیم گرفتند تمام وقتشان را صرف فرزندانشان کنند ( مثالهای زنهای موفق را که بچه دارند هم میدانم ولی واقعیت آن است که آمار نشان میدهد تعدادشان بسیار کمتر است از کسانیست که به خاطر فرزندانشان به کم راضی شدند.) گاهی فشار این افکار آنچنان زیاد است که یکی از بزرگترین تصمیم‌گیریهای زندگیت را با چالشی که به آسانی از آن گذری نیست روبرو میکند. باورهایت و افکارت را به شدت تکان میدهد. شولومیت فایرستون یکی از فمنیستهای رادیکال دهه ۷۰ اعتقاد داشت که باروری زنان از مهمترین عوامل بازدارنده رشد زنان و مهمترین عامل باخت آنها در بازی قدرت و مهمترین عامل نابرابری جنسیتی در سیستم  پدرسالاری است. فایرستون به نظرش اگر امکان باروری بیرون از بدن زنان امکانپذیر است باید به آن سمت پیش رفت و در نتیجه به این جبر بیولوژیک پایان داد. فقط کافیست به همین یکی اعتقاد داشته باشی و یا با کسانی برخورد کنی که بودن در رابطه بلند مدت جنس مخالف را نشانه‌ای از گردن نهادن به «نقش سنتی زنانه» بدانند. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

همه این موارد در کنار دانستن این واقعیت است که بزرگ کردن یک بچه، آنهم با عدم داشتن ساپورتهای خانوادگی که خیلی از مادرهایمان داشته‌اند و شاید کسانی که در نزدیکی خانواده‌شان زندگی میکنند از آن بهره‌مند هستند، کار پر مشغتی است و فکر کردن به آن امکان دارد هراس به دل آدم بیندازد.

ولی با همه اینها این خودآگاهی آسانی نست که متوجه شوی که سنت که از عدد خاصی رد شد  کم‌کم بدنت و بیولوژیت نقش مهمشان در زندگیت را بارها و بارها به تو یاد‌آوری میکنند. به سادگی دهه‌های قبلی زندگیت نمیتوانی نادیده‌اشان بگیری. به خصوص اگر زن باشی.  

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

یک پارادوکس فمنیستی- وقتی از حق انتخاب حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟

منا الطحاوی، روزنامه نگار و فعال حقوق زنان مصری که خود را یک فمنیست میداند در مقاله‌ای که در آوریل ۲۰۱۲ در مجله فارین پالیسی با عنوان «چرا آنان از ما متنفرند؟ جنگ واقعی بر علیه زنان در خاورمیانه»  به چاپ رساند، بحثها و واکنشهای بسیاری را برانگیخت که هم خود و هم سوژه‌اش را به موضوعی جنجال بر انگیز تبدیل کرد. در این مقاله مونا الطحاوی به نابرابریهای جنسی و جنسیتی در کشورهای عرب اشاره میکند و معتقد است جوامع عرب ( و مسلمان) جوامع زن ستیزی هستند. به آمارهای مثله جنسی زنان در کشورهای عربی، به قوانین نابرابر خانواده،  و به آزار و اذیتهای جنسی در کوچه و خیابان اشاره میکند و همه آنها را نشانه‌های سرکوب سیستماتیک زنان در این جوامع میبیند. 
بسیاری از زنان مسلمان - به خصوص ساکنین کشورهای غربی- که به حجاب معتقد بودند و به نظرشان این مقاله به اسلام، مسلمانان و یا جوامع اسلامی به طور کل توهین  کرده است و اینکه این نوشته تصویر اورینتالیستی «زنان مسلمان قربانی» را باز تولید کرده است، کمپینهای متعددی در اعتراض و انتقاد از مونا الطحاوی به راه انداختند و بسیاری از آنها او را متهم کردند که به نمایندگی از زنان مسلمان سخن گفته است و یا با نگاه تقلیل گرایانه و اسلاموفوبیک غربیان همراه شده است. بسیاری از این زنان مسلمان معتقد بودند که خود را تحت انقیاد و یا سرکوب نمیبینند. بسیاری از آنها ادعا کرده بودند که برای انتخاب پوشش حجابشان، تحت هیچ فشاری نبوده‌اند و تصمیمشان برای پوشاندن موها ( و در مواردی صورتشان) کاملا یک تصمیم شخصی با اختیار کامل بوده است.
دو سال بعد از این مقاله و بحث و جدلهای پیرامون آن، مونا الطحاوی در برنامه هد تو هد شبکه الجزیزه حاضر شده است تا به انتقادات و سوالهایی که در این مدت از او پرسیده شده و یا حملاتی که به او شده پاسخ بگوید. لینک این ویدیو را در زیر این مطلب میتوانید ببینید. ولی مهمترین سوالی که برای من هنگام دیدن این ویدیو به وجود آمد و به نظرم موضوع قابل تاملی است، این است که: در بخشی از مصاحبه، مجری از الطحاوی میپرسد که چرا موافق قانون منع نقاب است و اگر خود را یک فمنیست لیبرال میداند چگونه به حمایت از یک چنین حرکت غیر لیبرالی ( اجباری کردن منع نقاب در برابر اختیاری بودن پوشیدن نقاب) میپردازد؟ جواب الطحاوی این است که او فمنیستی نیست که از حرکت ضد فمنیستی نامریی کردن و پنهان کردن زنان زیر نقاب به اسم حق انتخاب دفاع کند. حال سوال این است که:
آیا تفکرات فمنیستی این پتانسیل را دارد که به اهرمی بر ضد خود بدل شود؟ آیا مدافع نقاب زدن زنان مسلمان بودن به اسم دفاع از حق/اختیار شخصی ( از خواسته‌های همیشگی فمنیستها) با اصل فمنیسم یعنی برابری زنان و مردان ،پارادوکس ایجاد نمیکند؟ ( در صورتی که فلسفه نقاب را پنهان کردن زنان ( و نامریی‌کردنشان) از نگاه جامعه بدانیم؟ در اصل سوال این است که آیا ما میتوانیم از انتخاب تحت انقیاد بودن به اسم انتخاب شخصی حمایت کنیم؟


۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

بدنهای ممنوعه

انسانها دلایل متفاوتی برای ترسیدن دارند و شاید قدیمی‌ترین و ماندگارترین ترسها از مرگ باشد و هر آنچه به از بین رفتن بدن فیزیکی منجر شود. اما مدت زیادی نیز است که انسانها فقط از اینکه بدنشان با خطر مرگ فیزیکی روبرو شود واهمه ندارند. انسانها از اینکه برای این بدن فیزیکی تعاریف گوناگون و متفاوت و در عین حال برابری  نیز پدیدار شود به وحشت می‌افتند.

 تعدد وجود گوناگون بدنهای جنسی و جنسیتی به همان اندازه مرگ میتواند هراس‌آور باشد برای گروه عظیمی از مردم . شاید یکی از موفقیتهای بشر - که امروز کم کم دارد ترکهایی به آن وارد میشود- تحمیل کردن یک تعریف خاص از بدن به عنوان بدن نُرمال و طبیعی بوده است که بدون مانعی امکان حیات و رشد و تولید داشته است : بدن مرد غیر همجنسگرا.

همین بدن مذکر غیرهمجنسگرا به بهانه حفظ هژمونی و اعمال قدرت آنچه را به غیر از خود «ناقص»، «غیر طبیعی» «غیرنرمال» نامیده است: از بدن زنان گرفته تا بدن همجنسگرایان. بدنهایی که عمومی شدنشان به معنی تهدیدی است است برای این «بدن غالب و قالب». اینها همان بدنهای «خطرناک»ی هستند که یا باید پنهان شوند، یا پوشیده شوند و یا به طور کل رد شوند ( ما «همجنسباز» [آنطور]‌ که شما دارید نداریم)  و حتی اگر لازم شد تنبیه شوند و توبیخ و طرد و حتی از زندگی ساقط شوند.

یکی دو سال پیش پاراگرافی از جودیت باتلر نقل کردم که از دلایل این وحشت از بدن انسان همجنسگرا و یا ترانس در جامعه‌ای با اکثریت افراد دگرجنسگرا میگفت:

 او در کتاب  «خنثی کردن جنسیت» با اشاره به قتل یک پسر همجنس گرا مینویسد: « کشتن کسی که  با نُرمهای جنسیتی نمیخواند [این پیام را در خود دارد] که خارج از این هنجارها قرار گرفتن در اصل  به معنای خارج  از تعریف زنده بودن قرار گرفتن است. تهدید به خشونت، از یک باور انعطاف ناپذیر  و بیمناکی  ناشی  میشود که صرف بودن و زندگی کردن [یک همجنس گرا یا ترانس]  را به  تضعیف بخشی از معنای هستی خویشتن تعبیر میکند…» (۳۴) (ترجمه از خودم)

در اصل ترس دگرجنس‌گرا از این است که بودن دیگری تزلزلی در هستی او ایجاد کند. نه هستی فیزیکی بلکه هستی فلسفی او.  و یا شاید ترس بزرگتر از آن است که تردید و شک ایجاد میکند در آنچه که تا کنون «درست»‌ و «حقیقی»‌ تعریف شده است. 

۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه

زنان غریبه ساده

فکر کردم یکی از جاهایی که شاید بتوانم آدمهایی متفاوت‌تر از آنهایی که دور و برم هستند ببینم عضویت در گروههایی باشد که موضوع دور هم آمدنشان به مذاق من خوش بیاید. در اولین گشت و گذار، به گروهی برخوردم که زنانی هستند در میانه سی سالگیشان، مثل خودم،‌که ماهی یک بار دور هم جمع میشوند که کتابی بخوانند و درباره‌اش صحبت کنند. عناوین کتابهای انتخاب شده معمولا از بین بست سلرها* انتخاب میشود و مضامینشان کمی تا قسمتی فمنیستی است ولی نه لزوما آن فمنیسمی که من  بیشتر خوانده‌ام و یا اعتقاد دارم. بیشتر مطالعه زندگی زنانی ( داستانی و یا غیر داستانی) تاثیرگذار و قدرتمند که سعی در تغییری هر چند اندک در دور و برشان دارند ولی لزوما هم به همین سادگی از لفظ فمنیسم استفاده نمیکنند.

ماه گذشته اولین جلسه را شرکت کردم و موضوع کتاب داستانی کمی کمیک (ولی واقعی) پدری بود که میخواست «مرد» واقعی بشود برای فرزند پسری که در راه داشت. فکر کرده بود در دامان یک مادر فمنیستی دهه ۱۹۷۰ بزرگ شده است که به میزان کافی به او «مردانگی» نیاموخته است. ولی مطمئن بود که نه دلش میخواهد سرباز جنگ بشود و نه علاقه‌ای به خشونت دارد پس در لیستش برای رسیدن به «مردانگی» این دو را خط میزند ولی حالا سعی میکند آنچه که جامعه برای «مرد شدن» از کودکی تشویق میکند را در دهه ۴۰ زندگیش تجربه کنند.

جواب سوالهایی که برای بحث هم انتخاب شده بود با آنچه من با آنها آشنا شده بودم فرق داشت. نظر افراد گروه شباهت خیلی زیادی با آنچه من یا خوانده بودم در دانشگاه و یا در طول کار حرفه‌ایم یاد گرفته بودم از اینکه «یک مرد باید چگونه باشد؟» نداشت. بیشتر از آنکه به این پرداخته شود که چرا زن و مرد اینگونه هستند و یا جامعه در آنچه هستند چه نقشی دارد،  تمرکز بر روی این بود که در حال حاضر زنها و مردها چگونه‌اند و چگونه در جامعه حاضر میشوند. البته میشد گفت خیلیهاشان بر اساس تجربه زندگیشان هم دل خوشی از مردها نداشتند. 

 در این اولین برخورد با این گروه کوچک از زنان، آنچه توجه من را جلب کرد خونگرمی و رفتار دوستانه‌شان بود که قبلترها از آمریکاییها دیده بودم. چیزی برای پنهان کردن نداشتند و فکر نمیکردند باید خودشان را سانسور کنند و یا به من به عنوان یک غریبه مشکوک باشند. همین بس بود که من فکر کنم که مدتهاست آنها را میشناسم و اگر نگاهشان به مسئله جنس و جنسیت حتی به نظرم خیلی «سافستیکیتد» و «روشنفکرانه» هم نیاید ولی باز هم اینکه بعد از ساعت کارشان در چنین روزهای سردی دور هم جمع میشوند و درباره‌اش صحبت میکنند را ارزشمند بدانم.

این گروه از زنان آمریکایی، احتمالا هیچ جای دیگری به تور من نمیخوردند و یا من راه دیگری برای شناختن چنین قشری از جامعه میزبانم نداشتم . ولی بودن در میان این آدمهای غریبه‌ که بدون هیچ ادعایی در به رخ کشیدن آنچه هستند، در کمال سادگی و افتادگی لحظاتی را میتوانم باهاشان بگذرانم، تجربه نابی بود که تصمیم دارم فعلا از آن بیشتر یاد بگیرم، حتی اگر از کتابی که برای دیدار بعدی باید بخوانم اصلا خوشم نیاید.

*best sellers