۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه

پاسخ به برخی خزعبلات

خوشحالم که بچه ها جواب دادن و سکوت نکردن. همون زمان دستگیری بچه ها هم در اسفند که بعضی ها شروع کردن نسخه پیچیدن برای جنبش زنان با اینکه بیرون گود نشسته بودن و انتقاد از جنبش زنان وقتی بچه ها تو زندان بودن نوشتم که ما احتیاجی به این "نطریات راهبردی" نداریم. ولی مثل این که قضیه فقط به ایراد از روشها ختم نشد و بعضی ها دلشون خواسته درست زمانیکه حکومت داره همه تلاشش رو برای متوقف کردن فعالیت های زنان میکنه، از این قافله عقب نمونن و کمکی به این پروژه کنند هر چند با دادن اطلاعات غلط.من نمیدونم چه سودی یک فرد میتونه ببره از این آب به آسیاب ریختن ها برای جلو گیری از فعالیت کسایی که با حداقل امکانات دارن سعی میکنن که جون یه سری آدمهای بیگناه رو نجات بدن. من خیلی وقتها از نزدیک شاهد تلاشهای کسایی مثل آسیه بودم ودیدم که یا خواهرش رو باید میکشوند خونه که از آوا نگه داری کنه و یا کسی رو پیدا کنه که بچه رو پیش اون بذاره و از این شهر به اون شهر بره واسه کار. میشد هفته ها تو سفر باشه و شاید روزها درست و حسابی نخوابه. من شاهد تلاشهایی شادی بودم وقتی که واقعا از حجم کارهایی که بایست انجام بده هم ما به تعجب میافتادیم که این همه انرژی از کجا میاد و باز هم آخر شب باید به زندگیش هم میرسید و حالا کارش که کمک به یک سری زن بدبخت و بیچاره برای بهتر کردن زندگیشون بود، به کمک اطلاعات غلط دادن بعضی ها، متوقف شده. فکر کنم اگه شادی پولهای میلیونی داشت الان مجبور نمیشد روی پرونده های حقوقی کار کنه شاید دوست نداشته باشه چون به برکت تلاشهای بعضی افراد کارش رو از دست داده. و آسیه تو این اثنای از دست دادن کارش تو کنشگران معلوم نیست به چه سختی ای بره تا تاکستان تا بفهمه که زندگی یه آدم رو چطور گرفتن و چطور میتونه به زندگی یکی دیگه کمک کنه. من میدونم خیلی ازچرت و پرت های دیگران ارزشی برای بچه ها تو ایران نداره ولی همین دروغها میتونه خوراک باشه برای کسایی که میخوان فعالیتهای اونها رو از اینی که هست محدودتر کنن. کاشکی اگر نمیتونیم خیری برسونیم شر هم نرسونیم.

جوابهای آسیه و صنم به این خزعبلات:
پاسخی برای آقای حسین درخشان
حسین درخشان، خائن به جنبش زنان ایران

۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

بیچاره مکرمه!

خبر به اندازه کافی تکان دهنده بود. هم جرم مکرم در تاکستان قزوین سنگسارشد. در ملا عام نه مخفیانه. یعنی اقای قاضی که علمش به سنگسار حکم داد بالاخره لبخند رضایت بر لبهایش نشست و احتمالا از اینکه یک "گناهکار" را به کام مرگ فرستاده است، امشب با خیال راحت سر بر بالشت می گذارد و مطمئن است که نتیجه عمل  "خیرش"  را با رفتن به بهشت پاسخ میگیرد. همه ان تلاشها بی فایده بود. سرانجام کار خودشان را کردند. شاید باز هم تکرارش کنند. چه کسی جلوشان را میگیرد؟ مگر شاهرودی حکم نداده بود؟ چه شد؟ حکمش را پس گرفت یا "عوامل خودسر" از حکم سرپیچی کردند؟ بیچاره مکرمه ! این داغ را تاب می آورد؟ نکند کابوس سنگسارش همین روزها به واقعیت بدل شود؟ بیچاره مکرمه!

مرتبط:

سنگسار یک مرد در ایران میگن خودسرانه بوده!!!

می ارزه؟

بعضی اوقات تو زندگی مسیری رو انتخاب میکنی که به نطرت درسته و از نقطه نظر دلایل عقلی و منطقی، بهترین راهی بوده که میتونستی انتخاب کنی. خیلی ها به شرایطی که توش هستی غبطه می خورن. خیلی ها تو رو آدم فوق العاده موفقی میدونن. حتی شاید بعضی ها بخوان تو رو الگوی خودشون قرار بدن. فکر کردن به همه اینها باعث میشه یه غرور خاصی رو حس کنی. ولی بدیه ماجرا اینه که اونها به هزینه هایی که توی این راه داری میدی توجه نمیکنن. فقط امکان داره خودت بشینی فکر کنی که برای موندن تو این مسیر چه چیزهایی رو داری از دست میدی. بدترین موقع وقتیه که فکر کنی این هزینه ها به این همه موفقیت نمی ارزه؛ حتی اگه از دید خیلیها و از نگاه منطق بیارزه. گاهی وقتها هزینه های احساسی که برای رسیدن به یک هدف منطقی و عقلانی طی میکنیم اینقدر بالاست که یه لحظه فکر میکنی که نکنه اشتباه کردی. یه لحظه فکر میکنی خوب اصلا کلی هم آدم موفقی شدی کلی هم به به چه چه شنیدی. همه هم کلی ازت تعریف کردن. خیلی ها هم حسرتت رو خوردن. آخرش؟ ارزش لحظه هایی رو که به تنهایی سر کردی داره؟

۱۳۸۶ تیر ۱۵, جمعه

خانم انگلیسی در لباس طلبگی

یادم سالها پیش داستانی رو شنیده بوم از یک زن انگلیسی که با تغییر لباس و پوشیدن لباس طلبه های تونسته بره خودش رو به عنوان طلبه تو حوزه جا بزنه و خلاصه یه مدت اونجا بمونه. یه سری گفتن بعدها فهمیدن جاسوس انگلیسیا بوده و بعضی ها گفتن با یک نفر تو همون حوزه ازدواج کرده. مرز بین واقعیت و تخیل این ماجرا خیلی برام روشن نشد. تا اینکه دیروز که داشتم یه کتابی رو برای پایان نامه ام میخوندم رسیدم به یه سری موضوع درباره حوزه علمیه و دیدم که بله این خانوم انگلیسی واقعا وجود داشته، البته قضیه برای سال 1970 نه اونطوری که من فکر میکردم برای بعد از انقلاب. این خانم که اسمش سارا هابسون بوده به خاطر اینکه بفهمه تو حوزه چی میگذره با لباس مبدل یه مدتی رو اونجا میگذرونه و کتابی هم دربارش در سال 1973 چاپ میکنه با عنوان Through Persia in Disguise که البته من کتاب رو نخوندم. این خانم الان تو آمریکاست و بعید میدونم با کسی تو حوزه ازدواج کرده باشه. جاسوس انگلیس بودنش رو هم الله اعلم.

So she went to Iran, cutting her hair short, binding her breasts, wearing men's clothes. "As a woman I might have been harassed or attracted a lot of attention. So I decided to dress as a boy."




In Iran, Hobson visited the big cities - Teheran, Isfahan - but spent much of her time in rural areas "where the people are very close to nature and their traditions very moving. There's a level of self-help there that I really like," she says.




She wrote a book about her adventures, "Through Iran In Disguise," which "attracted quite a bit of attention," she says. It was even more popular later, after she had returned to Iran, witnessed the overthrow of the Shah, and added a chapter on the terrors she saw



۱۳۸۶ تیر ۱۳, چهارشنبه

ترمیم بکارت: روسپیان باکره و روسپیدان شب زفاف

درباره ترمیم بکارت و کلا موضوع بکارت که یه مدت پیش دربارش نوشته بودم، بی بی سی گزارشی تهیه کرده و طرز تفکر مردم کشورهای دیگه هم گفته. بخش هایی از مصاحبه منم که با بی بی سی یه مدت پیش  در باره این موضوع تو ایران  داشتم هم اورده.

مرسی از بودنت

تولدت مبارک

همیشه گفتن جملات انگار از نوشتنشون آسونتره. بهر حال من الان جمله کم آوردم. دوست دارم بگم مرسی که هستی. مرسی برای همه این سالهایی که بودی کنارم. مرسی برای وقتهایی که هیچکس نبود ولی تو بودی که بهم دلداری بدی. هنوزم مطمئنم وقتی از همه چیز خسته و شاکیم میتونم با چند دقیفه حرف زدن با تو آروم شم. مرسی که اومدی تو زندگیم و امیدوارم حالا حالاها باشی.

به قول شاعر بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی.

۱۳۸۶ تیر ۱۰, یکشنبه

روزمره

الان مدتیه که  واسه قولی که  دادم سیگار نمیکشم. البته خدا پدر دولت بریتانیا رو بیامرزه که کشیدن اونو از دیروز تو کافه ها ممنوع کرده و ما دیگه با دیدن دیگرانی که سیگار میکشن به هوس نمیافتیم و یه خرده دلمون رو خوش میکنیم که بقیه هم نمیتونن دیگه به راحتی بکشن. البته یکی از خوبیهای ترک سیگار مخصوصا اینجا که یه پاکت ده تایی مالبرو نزدیک 3 پونده اینه که قدری به جیب آدم کمک میشه.
...

من همینطوری آدم نگرانی هستم. این کشف بمبهای لندن هم دیگه بیشتر کمک کرد. امروز تمام مدتی که سوار قطار و مترو بودم نگران بودم یه بمبی چیزی منفجر شه و من جوونمرگ بشم. تا تهران بودیم شبها با ترس زلزله میگذروندیم. اینجا باید از ترس این بمبها اروم قرار نداشته باشیم. البته من هنوز نفهمیدم که یهو چی شد دو تا بمب همزمان با هم کشف میشه و یه تروریست احمق میره ماشینشو میکوبه به فرودگاه تا آتیش بگیره. من هیچوقت به این انگلیسی ها اعتماد ندارم فکر کنم اینم یه بازیه جدیده واسه سختگیریه بیشتر.

...

من شخصا عاشق بارونم ولی طی دو هفته گذشته بسکی اینجا بارون اومده دیگه داره حالم بد میشه. هفته گذشته هم به قدری هوا سرد شد که مجبور شدیم لباسهای زمستونیمون رو دوباره در بیاریم و یک روزشم هم ک مجبور شدیم شوفاژ روشن کنیم. دوستای انگلیسیم میگن یه همچین هوای سردی اونم توی جون و جولای سابقه نداشته.

...

آخر هفته رو رفتم بیرمنگام که یه دوست خوب و نازنین رو ببینم. این دختر اینقدر فعال و موفقه که من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. روزی 10-15 ساعت کار میکنه. چیزی که من اصلا در مورد خودم فکر نکنم یه روز اتفاق بیفته. استاد دانشگاست و کاملا نمونه یه دختر مستفل و قابل تحسین. این دو روز خیلی خوش گذشت. رستوران ایرانی رفتم و بعد از مدتها دلی از عزا در اوردم و چلو کباب، قورمه سبزی، کشک بادمجون و از همه مهمتر آش رشته خوردم. البته یه خرده زیاده روی کردم و تا دو ساعت بعدش خودم  رو لعنت میکردم که چرا اینقدر ندید بدید بازی در آوردم. ولی الانم که فکرشو میکنم بازم دهنم آب میافته. خیلی سعی کردیم یه قلیون هم چاق کنیم و صفا رو کاملتر کنیم که متاسفانه قلیون راه نیفتاد. یا ما بلد نبودیم. یا قلیون اشکال فنی داشت.

...

دو روز پیش این جینا خانم ما یه ساله شد. از این فاصله دور نتونستم وظایف خالگی رو انجام بدم. چهره اش میخوره که خیلی شیطون شده باشه. عکساشو میتونید اینجا ببینید.